برندگان و بازندگان
برنده
ميداند به خاطر چه چيزي پيكار كند.
بازنده
آنجا كه نبايد، سازش ميكند،
و به خاطر چيزي كه ارزش ندارد، مبارزه ميكند.
برنده
مورد تحسين واقع شدن را
به دوست داشتهشدن ترجيح ميدهد،
هر چند هر دو حالت را مدنظر دارد.
بازنده
دوستداشتني بودن را
به مورد تحسين واقع ترجيح ميدهد،
حتي اگر بهاي آن خفت و خواري باشد.
برنده
گوش ميدهد.
بازنده
فقط منتظر رسيدن نوبت خود،
براي حرف زدن است.
«سيدني هريس روزنامهنگار آمريكايي»
۱۱/۱۰/۱۳۸۲
۱۱/۰۳/۱۳۸۲
از آسمان تا ريسمان
درخت معجزه خشكيدهست
و كيمياي زمان، آتش نبوت را
بدل به خون و طلا كردهست
و رنگ خون و طلا، بوي كشتزاران را
ز ياد بدبدههاي ترانهخوان بُردهست
و آفتاب، مسيحاي روشنايي نيست
و ابرها همه آبستن زمستانند
و جويها همه در سير بيتفاوتي خويش
به رودخانه بيآفتاب ميريزند
و كوچهها همه در رفتن مداومشان
به نااميدي بنبستها يقين دارند.
«نادر نادرپور»
درخت معجزه خشكيدهست
و كيمياي زمان، آتش نبوت را
بدل به خون و طلا كردهست
و رنگ خون و طلا، بوي كشتزاران را
ز ياد بدبدههاي ترانهخوان بُردهست
و آفتاب، مسيحاي روشنايي نيست
و ابرها همه آبستن زمستانند
و جويها همه در سير بيتفاوتي خويش
به رودخانه بيآفتاب ميريزند
و كوچهها همه در رفتن مداومشان
به نااميدي بنبستها يقين دارند.
«نادر نادرپور»
۱۰/۲۶/۱۳۸۲
مقبوليت
يكي از روشهاي مديريتي در بحثهاي كلاسيك، مديريت راضيكردن و قانعساختن است. در اين ديدگاه اهميت نه بر پايه بهينهسازي رفتارهاي درون سازماني، بلكه ظاهراً توجه به خواستههاي صاحبان قدرت در اولويت قرار دارد كه در نهايت در پيشبرد استرتژي بقا در مسند خلاصه ميشود. حدود دسترسي به اطلاعات در اين روش مديريتي تنگ و زيرميزي است. مشاورهاي صورت نميگيرد. انتقاد و اعتراض پذيرفتني نيست و منتقد و معترض به اين سيستم ناگزير در جبههاي تنها ميجنگد. شرايط عمومي به سهولت به مرزهاي بياعتنايي و بيانگيزگي نزديك ميشود. در اين صورت، امور بر لايهاي بزككرده از تبليغات انجام ميگيرد و روند ابتذال و انحطاط مديريتي در زير اين لايه همچنان به كار خود ادامه ميدهد. تداوم حيات اين ديدگاه در دست افرادي است كه در درون خود ميپروراند. چشم و گوشهاي كه براي زنده ماندن از هيچ نيرنگي دست برنميدارند.
دم مزن تا بشنوي از دمزنـان آنچ نامد در زبـان و در بيــان
دم مزن تا بشنوي زان آفتاب آنچ نامد در كتاب و در خطاب
«مولانا»
يكي از روشهاي مديريتي در بحثهاي كلاسيك، مديريت راضيكردن و قانعساختن است. در اين ديدگاه اهميت نه بر پايه بهينهسازي رفتارهاي درون سازماني، بلكه ظاهراً توجه به خواستههاي صاحبان قدرت در اولويت قرار دارد كه در نهايت در پيشبرد استرتژي بقا در مسند خلاصه ميشود. حدود دسترسي به اطلاعات در اين روش مديريتي تنگ و زيرميزي است. مشاورهاي صورت نميگيرد. انتقاد و اعتراض پذيرفتني نيست و منتقد و معترض به اين سيستم ناگزير در جبههاي تنها ميجنگد. شرايط عمومي به سهولت به مرزهاي بياعتنايي و بيانگيزگي نزديك ميشود. در اين صورت، امور بر لايهاي بزككرده از تبليغات انجام ميگيرد و روند ابتذال و انحطاط مديريتي در زير اين لايه همچنان به كار خود ادامه ميدهد. تداوم حيات اين ديدگاه در دست افرادي است كه در درون خود ميپروراند. چشم و گوشهاي كه براي زنده ماندن از هيچ نيرنگي دست برنميدارند.
دم مزن تا بشنوي از دمزنـان آنچ نامد در زبـان و در بيــان
دم مزن تا بشنوي زان آفتاب آنچ نامد در كتاب و در خطاب
«مولانا»
۹/۲۹/۱۳۸۲
نكته اساسي
ناشيانه با سوزني درشت و نخي ضخيم
دكمههاي كتش را ميدوزد و در تنهايي حرف ميزند
نانت را خوردهاي؟ خواب راحتي كردهاي؟
توانستي حرف بزني؟ دست دراز كني؟
يادت افتاد از پنجره نگاه كني
وقتي به در كوفتند لبخند زدي؟
اگرچه مرگ هست و مرگ حق است
اما حق تقدم هميشه با آزادي است.
«يانيس ريتسوس شاعر يوناني»
ناشيانه با سوزني درشت و نخي ضخيم
دكمههاي كتش را ميدوزد و در تنهايي حرف ميزند
نانت را خوردهاي؟ خواب راحتي كردهاي؟
توانستي حرف بزني؟ دست دراز كني؟
يادت افتاد از پنجره نگاه كني
وقتي به در كوفتند لبخند زدي؟
اگرچه مرگ هست و مرگ حق است
اما حق تقدم هميشه با آزادي است.
«يانيس ريتسوس شاعر يوناني»
۹/۱۴/۱۳۸۲
… و زندگي
انسان در جريان زندگي خود از هيچ قاعده منظمي در چگونگي انجام رفتار و اعمال روزمره پيروي نميكند. اين موضوع در نهاد خود چندان نكوهيده نيست. انسان حجمي هندسي نيست كه رابطهاي رياضي، زير و بالاي آن را به هم متصل كند. هيچ نكته سر بستهاي نيست كه راه رسيدن به آن از پيچ و خمهاي احساسي و عقلي نگذرد. گاهي اين توضيح كه اكنون با موجوداتي طرف هستيم كه اعمالي چند منظوره انجام ميدهند، اضافي ميآيد. از ديد هر ناظر هر حركت ساده، چند تأويل متفاوت را ميآفريند. پيچدگي در گفتار و رفتار هر انساني الزاماً نشاندهنده سطح دانش او نيست، بلكه اين شخصيت تربيت يافته اوست كه ميانديشد و رفتار ميكند.
موج از خاك ميهراسد
چون كودكي كه پيش از رسيدن
باز ميماند
درختان ساكت ايستادهاند و
باد در آسمان معلق مانده
و قطرههاي ظريف اشك
در سكوتي سرد
غمگينانه فرو ميافتد.
«گابريلا ميسترال شاعر شيليايي»
انسان در جريان زندگي خود از هيچ قاعده منظمي در چگونگي انجام رفتار و اعمال روزمره پيروي نميكند. اين موضوع در نهاد خود چندان نكوهيده نيست. انسان حجمي هندسي نيست كه رابطهاي رياضي، زير و بالاي آن را به هم متصل كند. هيچ نكته سر بستهاي نيست كه راه رسيدن به آن از پيچ و خمهاي احساسي و عقلي نگذرد. گاهي اين توضيح كه اكنون با موجوداتي طرف هستيم كه اعمالي چند منظوره انجام ميدهند، اضافي ميآيد. از ديد هر ناظر هر حركت ساده، چند تأويل متفاوت را ميآفريند. پيچدگي در گفتار و رفتار هر انساني الزاماً نشاندهنده سطح دانش او نيست، بلكه اين شخصيت تربيت يافته اوست كه ميانديشد و رفتار ميكند.
موج از خاك ميهراسد
چون كودكي كه پيش از رسيدن
باز ميماند
درختان ساكت ايستادهاند و
باد در آسمان معلق مانده
و قطرههاي ظريف اشك
در سكوتي سرد
غمگينانه فرو ميافتد.
«گابريلا ميسترال شاعر شيليايي»
۸/۱۷/۱۳۸۲
فرصتطلبي
نصيب و بهره ما از اين پيرامون پُر مجادله، اندكي زندگي است و مابقي نفس كشيدن. كوتاه زماني پيش از اين، براي فشردن دست دوستي هر از راه رسيدهاي، دلي دريايي داشتيم. اكنون چشماني مردد و نظارهگر داريم كه عمق درونيابياش به بندانگشتي هم قد نميدهد. شگفت هم آنكه از پيش دانسته خود را، عالم به شناخت ميدانيم و لايق هزاران احسن ديگر. سر ستيز و ستيزه ندارم، اما باب دوستيها را كه از هم بگشايي، تكهاي سرد از جنس توقع مييابيم و انباني از الفاظ و كرشمههاي فريبنده. فرصتطلبي و زيادهخواهي رنگ و بوي انساني دوستي و همدلي را به چاكرتيسم آلوده نمودند. منافع كوتاهمدت و كممايه، زندگي اجتماعي و اندرون اخلاقي اين دوره را مملو از آسيبهاي جبران ناپذيري كردهاند كه براي گشايش كار تا مدتها، نه جاني مانده نه راهي.
آتشي روشن كردم، آسمان رهايم كرده بود
آتشي براي آن كه دوستش باشم
آتشي براي اين كه مرا وارد شبهاي زمستان كند
آتشي براي بهتر زيستن.
«پل الوار شاعر فرانسوي»
نصيب و بهره ما از اين پيرامون پُر مجادله، اندكي زندگي است و مابقي نفس كشيدن. كوتاه زماني پيش از اين، براي فشردن دست دوستي هر از راه رسيدهاي، دلي دريايي داشتيم. اكنون چشماني مردد و نظارهگر داريم كه عمق درونيابياش به بندانگشتي هم قد نميدهد. شگفت هم آنكه از پيش دانسته خود را، عالم به شناخت ميدانيم و لايق هزاران احسن ديگر. سر ستيز و ستيزه ندارم، اما باب دوستيها را كه از هم بگشايي، تكهاي سرد از جنس توقع مييابيم و انباني از الفاظ و كرشمههاي فريبنده. فرصتطلبي و زيادهخواهي رنگ و بوي انساني دوستي و همدلي را به چاكرتيسم آلوده نمودند. منافع كوتاهمدت و كممايه، زندگي اجتماعي و اندرون اخلاقي اين دوره را مملو از آسيبهاي جبران ناپذيري كردهاند كه براي گشايش كار تا مدتها، نه جاني مانده نه راهي.
آتشي روشن كردم، آسمان رهايم كرده بود
آتشي براي آن كه دوستش باشم
آتشي براي اين كه مرا وارد شبهاي زمستان كند
آتشي براي بهتر زيستن.
«پل الوار شاعر فرانسوي»
۸/۰۸/۱۳۸۲
۸/۰۵/۱۳۸۲
۷/۳۰/۱۳۸۲
فرداي بيشكل
هرگاه كه در بازديدهاي دورهايم از باغهاي زيباي چاي در شمال ايران، با رنجهاي كشاورزان از نزديك آشنا ميشوم، نميدانم چگونه غمهاي كوچكم را از شرم پنهان كنم. روستايي چهره آفتابسوختهاي كه تنها زمين كممساحتش بايد محصولي بدهد تا خانواده پُرجمعيتش را سامان دهد، انتظار معجزه دارد از امامزادهاي كه من متولياش نيستم. نظام بهرهبرداري خردهمالكي و كشاورزي سنتي توان اقتصادي كشاورزي را به پايينترين حد ممكن كشاندهاست. فساد اداري جوامع شهري و چالشهاي اجتماعي روند توسعه جامعه روستايي را كند ميكند و نقش آن در مركزيت و محوريت اقتصادي كشور كمرنگ ميشود. روستايي بياعتماد و گسسته به شهر مهاجرت ميكند و شهر انباشته از دستان گرسنه و بيكار، شغلهاي كاذب ميآفريند. امنيت از اجتماع دور ميشود و فردايي بيشكل در كمين همين اندك سادگي امروز است.
باده ندارم كه به ساغر كنم
گريه كنم تا مژهاي تر كنم
«بيدل دهلوي»
هرگاه كه در بازديدهاي دورهايم از باغهاي زيباي چاي در شمال ايران، با رنجهاي كشاورزان از نزديك آشنا ميشوم، نميدانم چگونه غمهاي كوچكم را از شرم پنهان كنم. روستايي چهره آفتابسوختهاي كه تنها زمين كممساحتش بايد محصولي بدهد تا خانواده پُرجمعيتش را سامان دهد، انتظار معجزه دارد از امامزادهاي كه من متولياش نيستم. نظام بهرهبرداري خردهمالكي و كشاورزي سنتي توان اقتصادي كشاورزي را به پايينترين حد ممكن كشاندهاست. فساد اداري جوامع شهري و چالشهاي اجتماعي روند توسعه جامعه روستايي را كند ميكند و نقش آن در مركزيت و محوريت اقتصادي كشور كمرنگ ميشود. روستايي بياعتماد و گسسته به شهر مهاجرت ميكند و شهر انباشته از دستان گرسنه و بيكار، شغلهاي كاذب ميآفريند. امنيت از اجتماع دور ميشود و فردايي بيشكل در كمين همين اندك سادگي امروز است.
باده ندارم كه به ساغر كنم
گريه كنم تا مژهاي تر كنم
«بيدل دهلوي»
۷/۲۴/۱۳۸۲
۷/۱۲/۱۳۸۲
۷/۰۲/۱۳۸۲
دلتنگيها
جه دليل سادهاي دارد دلسپردن. چه حزن مظلومي دارد دوري. چه فرياد رسايي دارد سكوت. چه صبر گشادهاي دارد تنهايي. چه اخم تلخي دارد غرور. چه افسون آرامي دارد افتادگي. چه لذت غريبي دارد راستي. چه آرزوي قشنگي دارد اميد. چه فرصت كوتاهي دارد رنج. چه نگاه دلنشيني دارد لبخند. چه زمزمه دوردستي دارد دوستي. چه آشفتگي معصومانهاي دارد شرم. چه تلاش سازندهاي دارد دانايي. چه رداي بلندي دارد اطمينان. چه لمس دلپذيري دارد مهر. چه آسمان بيانتهايي دارد رهايي. چه حس آزادي دارد اعتماد.
سبز، تويي كه سبز ميخواهم
سبز باد، سبز شاخهها،
اسب در كوهپايه و
زورق بر دريا.
« فدريكو گارسيا لوركا شاعر اسپانيايي »
جه دليل سادهاي دارد دلسپردن. چه حزن مظلومي دارد دوري. چه فرياد رسايي دارد سكوت. چه صبر گشادهاي دارد تنهايي. چه اخم تلخي دارد غرور. چه افسون آرامي دارد افتادگي. چه لذت غريبي دارد راستي. چه آرزوي قشنگي دارد اميد. چه فرصت كوتاهي دارد رنج. چه نگاه دلنشيني دارد لبخند. چه زمزمه دوردستي دارد دوستي. چه آشفتگي معصومانهاي دارد شرم. چه تلاش سازندهاي دارد دانايي. چه رداي بلندي دارد اطمينان. چه لمس دلپذيري دارد مهر. چه آسمان بيانتهايي دارد رهايي. چه حس آزادي دارد اعتماد.
سبز، تويي كه سبز ميخواهم
سبز باد، سبز شاخهها،
اسب در كوهپايه و
زورق بر دريا.
« فدريكو گارسيا لوركا شاعر اسپانيايي »
۶/۲۳/۱۳۸۲
۶/۱۲/۱۳۸۲
دلتنگيها
نگاهي به اطرافمان بيندازيم. شباهتهاي عجيبي مييابيم بين زندگي شخصيمان با فرهنگ مسافركشي مرسوم در جامعه. تمام اتفاقات ممكنه در يك سيستم مسافركشي در رفتارهاي اجتماعيمان به واضحترين شكل، ما به ازا دارد. اول آنكه پذيراي هيچ قانوني نيستيم. دوم آنكه با قراضهترين ابزارها به فكر پيشبرد اهداف كوچك و بزرگ خود هستيم. سوم آنكه تبديل به يك توده انساني شبه مكانيكي شدهايم كه تنها اختلافشان در اين است كه نيازي به روغن ترمز، بنزين، فيلتر، برفپاككن، آينه بغل و بوق ندارند. هرجا كه دلممان بخواهد، توقف ممنوع ميكنيم. در مسيرهاي يكطرفه، دنده عقب ميرويم. سابقه سبقت ممنوع يكي از افتخارات ما است. تغيير جهت ناگهاني ميدهيم كه اين يكي در زندگي امووزي ديگر چيز غريبي نيست و اگر كسي به اين صفت احسن مبتلا نباشد بايد كمي تا قسمتي به او شك كرد كه احتمالاً ريگ ديگري در كفش دارد. كمكم تبديل به آدمهاي خودخواهي ميشويم كه فشار دغدغههاي زندگي، جهره ناخوشايندي از ما به ياد ميگذارد. پرخاشگري، ويژگي نمادين جغرافياي انساني جامعه ما شدهاست. اكنون در نظر بگيريد كه با اين اوصاف چه به روز نسل ما آمده است.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
« سهراب سپهري »
نگاهي به اطرافمان بيندازيم. شباهتهاي عجيبي مييابيم بين زندگي شخصيمان با فرهنگ مسافركشي مرسوم در جامعه. تمام اتفاقات ممكنه در يك سيستم مسافركشي در رفتارهاي اجتماعيمان به واضحترين شكل، ما به ازا دارد. اول آنكه پذيراي هيچ قانوني نيستيم. دوم آنكه با قراضهترين ابزارها به فكر پيشبرد اهداف كوچك و بزرگ خود هستيم. سوم آنكه تبديل به يك توده انساني شبه مكانيكي شدهايم كه تنها اختلافشان در اين است كه نيازي به روغن ترمز، بنزين، فيلتر، برفپاككن، آينه بغل و بوق ندارند. هرجا كه دلممان بخواهد، توقف ممنوع ميكنيم. در مسيرهاي يكطرفه، دنده عقب ميرويم. سابقه سبقت ممنوع يكي از افتخارات ما است. تغيير جهت ناگهاني ميدهيم كه اين يكي در زندگي امووزي ديگر چيز غريبي نيست و اگر كسي به اين صفت احسن مبتلا نباشد بايد كمي تا قسمتي به او شك كرد كه احتمالاً ريگ ديگري در كفش دارد. كمكم تبديل به آدمهاي خودخواهي ميشويم كه فشار دغدغههاي زندگي، جهره ناخوشايندي از ما به ياد ميگذارد. پرخاشگري، ويژگي نمادين جغرافياي انساني جامعه ما شدهاست. اكنون در نظر بگيريد كه با اين اوصاف چه به روز نسل ما آمده است.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
« سهراب سپهري »
۶/۰۲/۱۳۸۲
۵/۳۰/۱۳۸۲
دلتنگيها
همكاري دارم كه همواره در اين فكر است كه ديگران براي مخدوش كردن چهره و فعاليتهاي ناديدنياش! شبانهروز در تلاشند. او اين تفكر و يا توهم را سرپوشي كردهاست براي چشمپوشي بر ضعفها و ناتوانيهايش. تمامي رفتارهاي مديريتي را ناسنجيده و نادرست ميداند و همه فعاليتهاي انجامشده را مطلقاً غيرعلمي و خالي از بهرهگيري از رموز تحقيقاتي فرض ميكند. به همكاران غيرفني خود نگاهي متكبرانه دارد و در بيان و استدلال درستي خواستههايش از ادبياتي پرخاشگر و برافروخته استفاده ميكند. قائل به مشاوره در امور مديريتي است اما اين مشورت را تنها در شور با خود ميبيند و عجيب آنكه او و بسياري همسان او استعداد تحسينبرانگيزي در خردهگيري دارند. در مباحث، مسير را به سمت امور حاشيهاي و تنشزا ميكشاند و هميشه مدعي است كه بهترين ايده را دارد. اين را گفتم تا اشاره كنم به آنچه در اين مرز و بوم مانع از همدلي است، حتي در يك حوزه كوچك ولي تصميمگير در مقياس ملي. كم نيستند آدميان پرتوقعي كه تنها نيمسواد آكادميك خود را هبه الهي ميدانند و ساير علوم اجتماعي را فرا نگرفته، رداي پيامبري ميپوشند. انسانهاي كوتاهقامتي كه براي توقف دنيا، از خورشيد هم رو ميگيرند.
كو در ميان اين همه ديوار خشك و سرد
ديوار يك اميد
تا سايههاي شادي فردا بگسترد؟
« احمد شاملو »
همكاري دارم كه همواره در اين فكر است كه ديگران براي مخدوش كردن چهره و فعاليتهاي ناديدنياش! شبانهروز در تلاشند. او اين تفكر و يا توهم را سرپوشي كردهاست براي چشمپوشي بر ضعفها و ناتوانيهايش. تمامي رفتارهاي مديريتي را ناسنجيده و نادرست ميداند و همه فعاليتهاي انجامشده را مطلقاً غيرعلمي و خالي از بهرهگيري از رموز تحقيقاتي فرض ميكند. به همكاران غيرفني خود نگاهي متكبرانه دارد و در بيان و استدلال درستي خواستههايش از ادبياتي پرخاشگر و برافروخته استفاده ميكند. قائل به مشاوره در امور مديريتي است اما اين مشورت را تنها در شور با خود ميبيند و عجيب آنكه او و بسياري همسان او استعداد تحسينبرانگيزي در خردهگيري دارند. در مباحث، مسير را به سمت امور حاشيهاي و تنشزا ميكشاند و هميشه مدعي است كه بهترين ايده را دارد. اين را گفتم تا اشاره كنم به آنچه در اين مرز و بوم مانع از همدلي است، حتي در يك حوزه كوچك ولي تصميمگير در مقياس ملي. كم نيستند آدميان پرتوقعي كه تنها نيمسواد آكادميك خود را هبه الهي ميدانند و ساير علوم اجتماعي را فرا نگرفته، رداي پيامبري ميپوشند. انسانهاي كوتاهقامتي كه براي توقف دنيا، از خورشيد هم رو ميگيرند.
كو در ميان اين همه ديوار خشك و سرد
ديوار يك اميد
تا سايههاي شادي فردا بگسترد؟
« احمد شاملو »
۵/۲۴/۱۳۸۲
دلتنگيها
سرخوشي اين روزها، درون هيجانزده را اگر تخفيف ندهد، دست كم از ابهام چرايي زندگي ميكاهد.سوالهاي مكرري كه در خلوتمان به نشانه سرگشتگي و كاوش به آينه ميسپاريم، مانند ماه درخشاني كه از دل درياي تنهايي سر بر ميآورد تا تو را همنشين فردا باشد. اندوهي كه راه را بر چشم تر ميبندد و حسرتي كه دل را به ياد معصوميت گذشته مياندازد تا بزرگي آشفتهحالي امروز را هيچ بدانيم. هميشه راهي براي گريز هست.
من بي تو از خود نشاني نبينم
تنهاتر از هرچه تنها
همداستاني نبينم.
« مهدي اخوانثالث »
سرخوشي اين روزها، درون هيجانزده را اگر تخفيف ندهد، دست كم از ابهام چرايي زندگي ميكاهد.سوالهاي مكرري كه در خلوتمان به نشانه سرگشتگي و كاوش به آينه ميسپاريم، مانند ماه درخشاني كه از دل درياي تنهايي سر بر ميآورد تا تو را همنشين فردا باشد. اندوهي كه راه را بر چشم تر ميبندد و حسرتي كه دل را به ياد معصوميت گذشته مياندازد تا بزرگي آشفتهحالي امروز را هيچ بدانيم. هميشه راهي براي گريز هست.
من بي تو از خود نشاني نبينم
تنهاتر از هرچه تنها
همداستاني نبينم.
« مهدي اخوانثالث »
۵/۱۶/۱۳۸۲
دلتنگيها
دچار نقصان فرهنگي شدهايم. جايي كه بايد حضور داشته باشيم، نيستيم. اهل معاملهايم. حاضريم براي هر چيز ناقابلي به هر منش و رفتار دور از شأن انساني دست بزنيم. گوشهاي سنگينمان پر از پندهاي اخلاقي نيمهكاره است و هيچ به ياد نميآوريم كه چه دشوار است شريف ماندن. تمام بديهاي جهان را به نام ديگران آرزو ميكنيم. دل به دردهاي خيالي دادهايم و عبور سايه هر سياهي را اميد ميناميم. شاديهاي كودكانهمان را از هم مخفي ميكنيم و جشنهايمان را به بهانههاي ابلهانه در دل تاريكي شب بر پا ميكنيم. نشانههاي گمراهكننده را تفسير و تعبير عارفانه ميكنيم و در پس هر كلمه عاشقانهاي، سستي نشان ميدهيم و زانوهايمان به لرزه در ميآيند كه مبادا روز ديگري نباشد. در سايه ماندهايم و آفتاب است كه ميرود از دست. دور افتادهايم.
آي آمد صبح روشن از دور
بگشاده برنگ خون خود پر
سوداگرهاي شب گريزان
بر مركب تيرگي نشسته
دارند ز راه دور ميآيند.
« نيما يوشيج »
دچار نقصان فرهنگي شدهايم. جايي كه بايد حضور داشته باشيم، نيستيم. اهل معاملهايم. حاضريم براي هر چيز ناقابلي به هر منش و رفتار دور از شأن انساني دست بزنيم. گوشهاي سنگينمان پر از پندهاي اخلاقي نيمهكاره است و هيچ به ياد نميآوريم كه چه دشوار است شريف ماندن. تمام بديهاي جهان را به نام ديگران آرزو ميكنيم. دل به دردهاي خيالي دادهايم و عبور سايه هر سياهي را اميد ميناميم. شاديهاي كودكانهمان را از هم مخفي ميكنيم و جشنهايمان را به بهانههاي ابلهانه در دل تاريكي شب بر پا ميكنيم. نشانههاي گمراهكننده را تفسير و تعبير عارفانه ميكنيم و در پس هر كلمه عاشقانهاي، سستي نشان ميدهيم و زانوهايمان به لرزه در ميآيند كه مبادا روز ديگري نباشد. در سايه ماندهايم و آفتاب است كه ميرود از دست. دور افتادهايم.
آي آمد صبح روشن از دور
بگشاده برنگ خون خود پر
سوداگرهاي شب گريزان
بر مركب تيرگي نشسته
دارند ز راه دور ميآيند.
« نيما يوشيج »
۵/۰۹/۱۳۸۲
احتياط
شايد هنوز هم بهتر باشد صدايت را كنترل كني
فردا، پس فردا، روزي
آن زمان كه ديگران زير بيرقها فرياد ميزنند
تو نيز بايد فرياد بزني
اما يادت نرود كلاهت را تا روي ابروانت پايين بكشي
پايين بسيار پايين
اين جوري نميفهمند كجا را نگاه ميكني
بماند كه ميداني آنهايي كه فرياد ميزنند
جايي را نگاه نميكنند.
« يانيس ريتسوس شاعر يوناني »
شايد هنوز هم بهتر باشد صدايت را كنترل كني
فردا، پس فردا، روزي
آن زمان كه ديگران زير بيرقها فرياد ميزنند
تو نيز بايد فرياد بزني
اما يادت نرود كلاهت را تا روي ابروانت پايين بكشي
پايين بسيار پايين
اين جوري نميفهمند كجا را نگاه ميكني
بماند كه ميداني آنهايي كه فرياد ميزنند
جايي را نگاه نميكنند.
« يانيس ريتسوس شاعر يوناني »
۵/۰۳/۱۳۸۲
دلتنگيها
آدمهاي مبهمي شدهايم اين روزها. رفتارهاي پيچيده، مناسبات اجتماعي عجيب و غريب، بياعتمادي همگاني و آشفتگي ذهني تاريخي، همه در معرفي انسانهاي شريف و متمدن امروزي كاربردي نگرانكننده پيدا كردهاند. هفته گذشته كه براي پارهاي از سوالات ريز و درشت به امنيهخانه مبارك دعوت-احضار شدم، نميدانستم كه براي درك حس حاكم بودن دوستان بر اوضاع، چگونه بايد قيافه شيرفهم شدن به خود بگيرم. چارهاي نبود. ميبايستي تعارف و فروتني را به كنار ميگذاشتم. دستم آمد كه اصل قضيه ريشه در كجا دارد. به بيان ساده و قابل فهم توضيح دادم كه مسأله را مربوط به رقابتهاي ناسالم محيط كار كه به آن رنگ و بوي سياسي و عقيدتي دادهاند و به اينجا كشاندهاند، ميدانم و آن را به پاي حقارت فكري حضرات عريضه نويس ميگذارم. كوتاه نيآمدم. ميدانستم ضعف در اين مواقع آغازي ميشود براي دردسرهاي بعدي كه جيبهايشان پر است از انگها و برچسبهاي كادوپيچ شده و مسخره كه درميماني كه بايد بخندي يا حرص بخوري. بههر حال ما گفتيم كه زديم، شما هم بگوييد زده!
امشب
باد و باران هر دو ميكوبند.
« سهراب سپهري »
آدمهاي مبهمي شدهايم اين روزها. رفتارهاي پيچيده، مناسبات اجتماعي عجيب و غريب، بياعتمادي همگاني و آشفتگي ذهني تاريخي، همه در معرفي انسانهاي شريف و متمدن امروزي كاربردي نگرانكننده پيدا كردهاند. هفته گذشته كه براي پارهاي از سوالات ريز و درشت به امنيهخانه مبارك دعوت-احضار شدم، نميدانستم كه براي درك حس حاكم بودن دوستان بر اوضاع، چگونه بايد قيافه شيرفهم شدن به خود بگيرم. چارهاي نبود. ميبايستي تعارف و فروتني را به كنار ميگذاشتم. دستم آمد كه اصل قضيه ريشه در كجا دارد. به بيان ساده و قابل فهم توضيح دادم كه مسأله را مربوط به رقابتهاي ناسالم محيط كار كه به آن رنگ و بوي سياسي و عقيدتي دادهاند و به اينجا كشاندهاند، ميدانم و آن را به پاي حقارت فكري حضرات عريضه نويس ميگذارم. كوتاه نيآمدم. ميدانستم ضعف در اين مواقع آغازي ميشود براي دردسرهاي بعدي كه جيبهايشان پر است از انگها و برچسبهاي كادوپيچ شده و مسخره كه درميماني كه بايد بخندي يا حرص بخوري. بههر حال ما گفتيم كه زديم، شما هم بگوييد زده!
امشب
باد و باران هر دو ميكوبند.
« سهراب سپهري »