شاد باش سال نو 1384
۱/۰۳/۱۳۸۴
۱۱/۰۲/۱۳۸۳
موقعيت
اينكه در مرحلهاي از زندگي قرار بگيريم كه قصد بر تصميمي دشوار داشته باشيم؛ دانستن آنكه كدام راه برآورنده آرزوها و نظرهايمان است؛ نشانهاي است از خاستگاه اخلاق اجتماعي ما. ماندن در مسيري كه جايگاه اقتصاديمان را مستحكمتر ميكند، رفتاري از نوع اول است كه تلويحاً حكم به از دست دادن مراتبي ميشود كه در اين هنگامه براي بسياري چندان پُراهميت نيست؛ چه برسد به نگرانكننده. و اهل تجربه ميداند كه چه مقدار ميتواند دلنشين باشد و باقي بماند. گاهي هم آدمياني از جنس گوشت و پوست و استخوان در اين بازار مكاره چنان بر اصولي پا ميفشارند كه سلامت روحي و جسمي خود را در قماري يكتنه فداي پاكي وجود خود مينمايند. اين جمعيت رو به فراموشي يا بايد آنقدر شجاع باشند كه ترسي از ترك ميدان نداشته باشند و يا آنقدر پاك كه اين را تقديري ازلي بدانند و بمانند.
اينكه در مرحلهاي از زندگي قرار بگيريم كه قصد بر تصميمي دشوار داشته باشيم؛ دانستن آنكه كدام راه برآورنده آرزوها و نظرهايمان است؛ نشانهاي است از خاستگاه اخلاق اجتماعي ما. ماندن در مسيري كه جايگاه اقتصاديمان را مستحكمتر ميكند، رفتاري از نوع اول است كه تلويحاً حكم به از دست دادن مراتبي ميشود كه در اين هنگامه براي بسياري چندان پُراهميت نيست؛ چه برسد به نگرانكننده. و اهل تجربه ميداند كه چه مقدار ميتواند دلنشين باشد و باقي بماند. گاهي هم آدمياني از جنس گوشت و پوست و استخوان در اين بازار مكاره چنان بر اصولي پا ميفشارند كه سلامت روحي و جسمي خود را در قماري يكتنه فداي پاكي وجود خود مينمايند. اين جمعيت رو به فراموشي يا بايد آنقدر شجاع باشند كه ترسي از ترك ميدان نداشته باشند و يا آنقدر پاك كه اين را تقديري ازلي بدانند و بمانند.
من اينجا بس دلم تنگست.
و هر سازي كه ميبينم بد آهنگست.
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بيبرگشت بگذاريم؛
ببينيم آسمان هركجا آيا همين رنگ است؟
«مهدي اخوانثالث»
۱۰/۲۹/۱۳۸۳
۱۰/۲۵/۱۳۸۳
۱۰/۱۸/۱۳۸۳
روز جمعه
نه، نشد كه سرمان را زير آب كنيم! بعد از يك دوره نسبتاً طولاني عدم دسترسي و دوري از دنياي مجازي، حالا زندگي بيدردسر را به حال خود رها ميكنيم و دوباره ميچسبيم به اين نيمچه صفحه كه اين روزها سخت سكوت كرده بود. از تمام دوستاني كه با نامه، تلفن، ايميل، تلگراف و پيامهاي كوتاه و بلند، آرزوي نابودي ميكردند، صميميانه تشكر ميكنيم و دستشان را از همين راه دور لاي در ميگذاريم! موفق باشيد.
نه، نشد كه سرمان را زير آب كنيم! بعد از يك دوره نسبتاً طولاني عدم دسترسي و دوري از دنياي مجازي، حالا زندگي بيدردسر را به حال خود رها ميكنيم و دوباره ميچسبيم به اين نيمچه صفحه كه اين روزها سخت سكوت كرده بود. از تمام دوستاني كه با نامه، تلفن، ايميل، تلگراف و پيامهاي كوتاه و بلند، آرزوي نابودي ميكردند، صميميانه تشكر ميكنيم و دستشان را از همين راه دور لاي در ميگذاريم! موفق باشيد.
۷/۲۶/۱۳۸۳
باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستين سرد نمناكش.
باغ بيبرگي،
روز و شب تنهاست،
با سكوت پاك غمناكش.
ساز او باران، سرودش باد.
جامهاش شولاي عريانيست.
ور جز اينش جامهاي بايد،
بافته بس شعله زرتار پودش باد.
گو برويد، يا نرويد، هرچه در هرجا كه خواهد، يا نميخواهد.
باغبان و رهگذاري نيست.
باغ نوميدان،
چشم در راه بهاري نيست.
گر ز چشمش پرتو گرمي نميتابد،
ور به رويش برگ لبخندي نميرويد؛
باغ بيبرگي كه ميگويد كه زيبا نيست؟
داستان از ميوههاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت پست خاك ميگويد.
باغ بيبرگي
خندهاش خوني است اشكآميز.
جاودان بر اسب يال افشان زردش ميچمد در آن
پادشاه فصلها، پاييز.
«مهدي اخوانثالث»
۷/۱۹/۱۳۸۳
۷/۱۲/۱۳۸۳
وقت خوب مصايب
وقت خوب مصايب
اينكه بگويم ناگفتن آنچه كه اين سالها سخت بر زبان ميآمد آسانتر از زمزمه كردن دردها و خوشيها بود، چندان از سر روراستي نيست. اما دو سالي است كه اين سطرها سكوت مينويسند و حرفهاي روز را به شب ميسپارند … ما هم منتظريم كه تا به كي ادامه مييابد اين شوخي جدي!
اينكه بگويم ناگفتن آنچه كه اين سالها سخت بر زبان ميآمد آسانتر از زمزمه كردن دردها و خوشيها بود، چندان از سر روراستي نيست. اما دو سالي است كه اين سطرها سكوت مينويسند و حرفهاي روز را به شب ميسپارند … ما هم منتظريم كه تا به كي ادامه مييابد اين شوخي جدي!
۷/۰۹/۱۳۸۳
نقش
اگرچه در زندگي امروزه، بنيان بر اصل منافع فردي گره خورده است اما الزاماً براي دستيابي به اين هدف نياز به ياري گرفتن از بسياري از ترفندهاي خارج از خصلتهاي انساني است. چارچوب اين ترفندها چندان مشخص نيست و نياز به آموزههايي دارد كه به صورت آكادميك نميتوان از آنها بهرهمند شد. اين يافتهها عموميت ندارند و در حوزههاي خاصي ميتوان اشكال متنوع آنرا تجربه كرد. البته ناگفته نيست كه استعدادهاي فردي عميقاً ضريب نفوذ اين ترفندها را بالا ميبرند. در حاشيه اين زاويه ديد، افرادي هم بايد نقش دوم را بپذيرند. كساني كه اين ترفندها؛ همچون رخدادهاي آزمايشي بر روي آنان امتحان ميشود. هرچند پذيرفتن اين نقشها از سوي طرفين اجباري نيست اما چندان انتخابي هم نخواهد بود. هركه با استعدادتر باشد، موفقتر خواهد بود، حتي در ايفاي نقش دوم.
بخوانيم اين ترانه مشترك را
كه باغها افزونند و
ما
كمبوديم.
«احمدرضا احمدي»
كه باغها افزونند و
ما
كمبوديم.
«احمدرضا احمدي»
۷/۰۳/۱۳۸۳
...
عادت تنها دشمني است كه ما اينقدر دوستش داريم. حتي آدم به مردن مكرر هم عادت ميكند و ديگر نميتواند بفهمد كٍي مرده و كٍي زنده شده.وقتي از خطر، مرگ و بيماري دور مي شويم در حقيقت مردهايم و بار ديگر چون چيزي داشتهايم كه برايش زنده بمانيم به زندگي برگشتيم. چيزي كه بيمار را خوب مي كند داروي مناسب نيست، تلقين مناسب است
.«از كتاب پَستي نوشته محمدرضا كاتب»
۷/۰۲/۱۳۸۳
شب تيره
آهنگ قديمي روسي با صداي فرهاد
شبي تاريك
در دشت تنها صفير گلوله
در جاده تنها نفير باد
در دور دست نور ستارهها
به خاموشي ميگرايد
شبي تاريك
ميدانم بيداري و در بستر جوانيت پنهاني اشكهايت را پاك ميكني
چقدر عمق چشمان شيرينت را دوست دارم
چقدر دوست دارم
و ميخواهم چشمانت را
شب تيره
ما را از هم جدا ميكند
و ميان ما دشتي تاريك و هولناك دامن گسترده
ترا باور ميكنم
و همين باوردر باراني از گلولهها جانم را نجان بخشيده
در اين نبرد مرگبار خوشحال و آرامم
چون ميدانم هرچه كه مرا پيش آيد
تو با عشق استقبالم خواهي كرد
از مرگ نميهراسم
بارها، بس بسيار با او روبرو شدم
و اكنون نيز گويي برابرم ميرقصد و ميرقصد
تو به انتظارم هستي
همسرم و در بستر جوانيت بيدار
و براي همين ميدانم كه هيچ اتفاقي برايم نخواهد افتاد.
۶/۲۰/۱۳۸۳
اينجا آغاز جهان است
حقيقت
روايتي كه ميگويد حقيقت همچون آينهاي بزرگ است كه از آسمان بر زمين افتاده؛ و هركسي تكهاي از آن را برداشته و ميپندارد همه حقيقت آني است كه در اختيار دارد، شايد قديمي و فرسوده باشد. سه نكته در اين روايت مرا به خود مشغول ميكند. اول آنكه چرا حقيقت بزرگ تنها از آسمان بر زمين ميافتد؟ دوم آنكه چرا آدمي حقيقت را تنها روي زمين مييابد و از آن خود ميداند؟ سوم آنكه معناي اين روايت نسبيگرايانه چگونه تكميل ميشود؟
حقيقت
روايتي كه ميگويد حقيقت همچون آينهاي بزرگ است كه از آسمان بر زمين افتاده؛ و هركسي تكهاي از آن را برداشته و ميپندارد همه حقيقت آني است كه در اختيار دارد، شايد قديمي و فرسوده باشد. سه نكته در اين روايت مرا به خود مشغول ميكند. اول آنكه چرا حقيقت بزرگ تنها از آسمان بر زمين ميافتد؟ دوم آنكه چرا آدمي حقيقت را تنها روي زمين مييابد و از آن خود ميداند؟ سوم آنكه معناي اين روايت نسبيگرايانه چگونه تكميل ميشود؟
تا دل شب از اميدانگيز يك اختر تهي گردد
ابر ميگريد
باد ميگردد.
«احمد شاملو»
۵/۰۳/۱۳۸۳
۴/۲۶/۱۳۸۳
۴/۰۶/۱۳۸۳
تجسم
ساختار هندسي هر طبقه از مردم را اگر تصور كنيم، به صورت انعكاسي از اشكال نامنظم، تودهاي و حجيم درخواهند آمد. اقتصاد، فرهنگ، سياست و حتي دولت؛ اين موجود مزاحم، هر كدام زمينهساز بروز يك برآمدگي ناهنجار اجتماعي هستند كه در تقابل با خود و يا ساير طبقات فرودست و يا برتر جامعه در جاي خود آرامند. استواريشان نه بر اساس مديريت و يا مهندسي خاص خلق شده است بلكه تنها بر اساس نحوه ايستادن افراد در كنار هم و يا بر شانههاي يكديگر قوام مييابد بدون آنكه دستي در دست ديگري قرار داشته باشد. هنرمندي جامعه همين بس كه در درونش پُر است از تناقضها و غارهاي تو در تويي كه براي گريختن از هر گونه نظم و تدبير انسجام يافته است. در هر كنارگوشهاي راهي باز مانده براي پشت سر نهادن قانون. قانوني كه خاك ميخورد درون شكافها. و ما هنوز دوره ميكنيم روز را و شب را.
مگر به يُمن دعا
آفتاب برآيد.
«احمد شاملو»
ساختار هندسي هر طبقه از مردم را اگر تصور كنيم، به صورت انعكاسي از اشكال نامنظم، تودهاي و حجيم درخواهند آمد. اقتصاد، فرهنگ، سياست و حتي دولت؛ اين موجود مزاحم، هر كدام زمينهساز بروز يك برآمدگي ناهنجار اجتماعي هستند كه در تقابل با خود و يا ساير طبقات فرودست و يا برتر جامعه در جاي خود آرامند. استواريشان نه بر اساس مديريت و يا مهندسي خاص خلق شده است بلكه تنها بر اساس نحوه ايستادن افراد در كنار هم و يا بر شانههاي يكديگر قوام مييابد بدون آنكه دستي در دست ديگري قرار داشته باشد. هنرمندي جامعه همين بس كه در درونش پُر است از تناقضها و غارهاي تو در تويي كه براي گريختن از هر گونه نظم و تدبير انسجام يافته است. در هر كنارگوشهاي راهي باز مانده براي پشت سر نهادن قانون. قانوني كه خاك ميخورد درون شكافها. و ما هنوز دوره ميكنيم روز را و شب را.
مگر به يُمن دعا
آفتاب برآيد.
«احمد شاملو»
۳/۲۱/۱۳۸۳
…
من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازين بيخبري رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز ديگر ميترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي جز كه بسر هيچ مگو
قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو
گفتم اي دل چه مهست اين دل اشارت ميكرد
كه نه اندازه تست اين بگذر هيچ مگو
گفتم اين روي فرشتهست عجب يا بشر است
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگو
اي بنشسته درين خانه پر نقش و خيال
خيز ازين خانه برو رخت ببر هيچ مگو
گفتم اي دل پدي كن نه كه اين وصف خداست
گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو
«مولانا جلالالدين محمد بلخي»
من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازين بيخبري رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز ديگر ميترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي جز كه بسر هيچ مگو
قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو
گفتم اي دل چه مهست اين دل اشارت ميكرد
كه نه اندازه تست اين بگذر هيچ مگو
گفتم اين روي فرشتهست عجب يا بشر است
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگو
اي بنشسته درين خانه پر نقش و خيال
خيز ازين خانه برو رخت ببر هيچ مگو
گفتم اي دل پدي كن نه كه اين وصف خداست
گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو
«مولانا جلالالدين محمد بلخي»
۳/۱۳/۱۳۸۳
تغيير
تا به حال تصميم گرفتهايد جهان را تغيير دهيد؟ و اين تغيير را با آدمهاي اطراف خود شروع كنيد؟ چه نتيجهاي را متصور هستيد؟ انتهاي راه را در كجا دنبال ميكنيد؟ توفيق در اين راه چيست؟ و آيا اصلاً توفيق معنا دارد؟ وقتي نتوانستيد تغييري هر چند مختصر در اوضاع پيراموني خود دهيد، چه اتفاقي ميافتد؟ نگران ميشويد؟ متأسف ميشويد؟ دچار افسردگي ميشويد و سرآخر خودكشي ميكنيد!؟ يا عصبانيت خود را به شكلهاي ديگر بروز ميدهيد؟ به هر حال انتظار داريد اتفاقي بيفتد و اين اتفاق در هر حالتي نتيجهاي دارد. نتيجهاي كه حركت بعدي شما را انتخاب ميكند. وقتي فرصتي نيست كه از دلِ پيچيدگيها و آشفتگيها، حاصلي آنگونه كه ميخواهيد بهدست آوريد، تنها راه آن است كه از انجامش از همان سر خط خودداري كنيد. البته اگر خود را محق در تغيير جهان ميدانيد!
ره نبرديم به مطلوب خود اندر شيراز
خرم آن روز كه حافظ ره بغداد كند.
«حافظ»
تا به حال تصميم گرفتهايد جهان را تغيير دهيد؟ و اين تغيير را با آدمهاي اطراف خود شروع كنيد؟ چه نتيجهاي را متصور هستيد؟ انتهاي راه را در كجا دنبال ميكنيد؟ توفيق در اين راه چيست؟ و آيا اصلاً توفيق معنا دارد؟ وقتي نتوانستيد تغييري هر چند مختصر در اوضاع پيراموني خود دهيد، چه اتفاقي ميافتد؟ نگران ميشويد؟ متأسف ميشويد؟ دچار افسردگي ميشويد و سرآخر خودكشي ميكنيد!؟ يا عصبانيت خود را به شكلهاي ديگر بروز ميدهيد؟ به هر حال انتظار داريد اتفاقي بيفتد و اين اتفاق در هر حالتي نتيجهاي دارد. نتيجهاي كه حركت بعدي شما را انتخاب ميكند. وقتي فرصتي نيست كه از دلِ پيچيدگيها و آشفتگيها، حاصلي آنگونه كه ميخواهيد بهدست آوريد، تنها راه آن است كه از انجامش از همان سر خط خودداري كنيد. البته اگر خود را محق در تغيير جهان ميدانيد!
ره نبرديم به مطلوب خود اندر شيراز
خرم آن روز كه حافظ ره بغداد كند.
«حافظ»
۳/۰۱/۱۳۸۳
دلسردي
فضا نه چنان خوشبينانه است كه وقتي از كوچهها ميگذري از رقص برگ درختان در اين باد بهاري به وجد درآورند تو را و مرا. رخسارت نشاني از آن نگرانيها دارد كه مانده در نهانت. نه چنان ميتوان اندوهگين بود كه ميدانيم هميشه اميدي در گوشه و كنار پيدا ميشود تا روزي كه خُردك شرري هست هنوز. گاهي هرچه كه در عمق اين سياهي چندگانه پيش ميرويم تا كورسويي در انتهاي اين شبانه به روز برسد، انگار تنها راه را طي كردهايم به تباهي. به خيالي كه نه تو گواه آني نه من، كه هرچه ميكوشم نمييابم مردماني را كه بگويند از آسمان خالي از خدا!
قاصد تجربههاي همه تلخ،
با دلم ميگويد
كه دروغي تو، دروغ؛
كه فريبي تو، فريب.
«مهدي اخوانثالث»
فضا نه چنان خوشبينانه است كه وقتي از كوچهها ميگذري از رقص برگ درختان در اين باد بهاري به وجد درآورند تو را و مرا. رخسارت نشاني از آن نگرانيها دارد كه مانده در نهانت. نه چنان ميتوان اندوهگين بود كه ميدانيم هميشه اميدي در گوشه و كنار پيدا ميشود تا روزي كه خُردك شرري هست هنوز. گاهي هرچه كه در عمق اين سياهي چندگانه پيش ميرويم تا كورسويي در انتهاي اين شبانه به روز برسد، انگار تنها راه را طي كردهايم به تباهي. به خيالي كه نه تو گواه آني نه من، كه هرچه ميكوشم نمييابم مردماني را كه بگويند از آسمان خالي از خدا!
قاصد تجربههاي همه تلخ،
با دلم ميگويد
كه دروغي تو، دروغ؛
كه فريبي تو، فريب.
«مهدي اخوانثالث»
۲/۲۶/۱۳۸۳
سنگ آفتاب
000
زندگي به راستي چه وقت از آن ما بود؟
چه وقت ما آنچه كه به راستي هستيم، هستيم؟
زمين استواري نداريم،
ما هرگز چيزي جز گيجي و تهي نيستيم،
دهانهايي در آينه، وحشت و تهوع،
زندگي هيچگاه از آن ما نيست، از آن ديگران است،
زندگي از آن هيچكس نيست، ما همه زندگي هستيم،
ناني پخته از آفتاب از آن ديگر مردم
براي همه آن مردمي كه خود ما هستند
من وقتي هستم كه ديگري باشم.
«اوكتاويو پاز شاعر مكزيكي»
000
زندگي به راستي چه وقت از آن ما بود؟
چه وقت ما آنچه كه به راستي هستيم، هستيم؟
زمين استواري نداريم،
ما هرگز چيزي جز گيجي و تهي نيستيم،
دهانهايي در آينه، وحشت و تهوع،
زندگي هيچگاه از آن ما نيست، از آن ديگران است،
زندگي از آن هيچكس نيست، ما همه زندگي هستيم،
ناني پخته از آفتاب از آن ديگر مردم
براي همه آن مردمي كه خود ما هستند
من وقتي هستم كه ديگري باشم.
«اوكتاويو پاز شاعر مكزيكي»