۲/۰۶/۱۳۸۳

paper
Estimation of clayey soil hydraulic properties by using pedotransfer functions: a case study in Guilan, Iran
World Congress of Soil Science 17th
Bangkok, Thailand, 14-20 August 2002

۱/۱۹/۱۳۸۳

هايكو
در كلبه‌ام اين بهار
چيزي نيست،
همه چيز هست!
«سودو»

فاخته
مي‌خواند، پرواز مي‌كند، مي‌خواند.
چه زندگي پُر مشغله‌اي!
«باشو»

رود و بركه
يكي شده‌اند
در باران بهاري.
«بوسون»

فاخته‌اي مي‌خواند؛
ليكن امروز، درست هم امروز؛
كسي اينجا نيست.
«شوهاكو»

آري بهار آمده است؛
تپه‌اي بي‌نام، در اين پگاه
به مه فرو پوشيده.
«باشو»

۱/۱۷/۱۳۸۳

۱/۰۸/۱۳۸۳

ياد
وقتي بچه بودم در خانه‌اي زندگي مي‌كرديم كه حياتي سنگ‌فرش شده داشت و حوضي در ميانه آن با درختاني ميوه كه هر كدام در مالكيت كودكانه هر يك از كودكان آن خانه بزرگ بود. در انتهاي اين حيات قشنگ، درخت انجير قطوري كه هميشه در يادم نشانه‌اي از آن خانه است، قرار داشت. با برگ‌هاي پهن و ميوه فراوان. درختي انار، درختان به، بوته‌هاي رُز و درخت ختمي كه گل‌هاي زيبايش نشانه تابستان بود برايم. ديوار يك سوي اين حيات پوشيده بود از برگ‌هاي سبز پيچك عشقه. خانه‌اي كه تمامي كودكي‌ام بود و با رفتن از آن خانه گويا كودكي‌ام هم پايان يافت. صاحب‌خانه مرد دلشده‌اي بود به نام طاهر با تخلص غزال. مردي سپيد موي و بلند بالا. زياده نگفته‌ام كه او بود كه مرا در آن سال‌هاي سرخوشي پيامبر بود. يادم داد چگونه كتاب بخوانم و خواندم. آداب دانستم و ادب گرفتم. بعدها كه از اين كشور گل و بلبل! رفت و كوچ كرد، ديگر نديدمش. گاهي هم كه مي‌آمد تا از مادر و خانه پيرش خبري بگيرد، نه من اينجا بودم و نه او فرصت داشت كه بيشتر بماند. مشرب خاصي داشت. تنها يارش در آن سال‌ها كه مي‌دانستم، مي بود كه با او بود. و من حالا پس از سال‌ها كه مي‌بينم او نيست و يادش هست، يادش را گرامي مي‌دارم.

ياد بعضي نفرات
روشنم مي‌دارد.
«نيما يوشيج»

۱/۰۱/۱۳۸۳

نوروز 1383
سالي كه گذشت، براي من و نوشين سال مهر بود و نور.
اميدوارم سالي كه آمد سال تداوم باشد و آرزوها.

خوش خبر باشي اي نسيم شمال
كه به ما مي‌رسد زمان وصال
سايه افكنده حاليا شب هجر
تا چه بازند شب‌رُوان خيال
تُرك ما سوي كس نمي‌نگرد
آه از اين كبرياي جاه و جلال
عرصه بزمگاه خالي ماند
از حريفان و رطل مالامال
حافظا عشق و صابري تا چند
ناله عاشقان خوش است بنال

۱۲/۲۲/۱۳۸۲

آفتابگردان
برايم آفتابگردان بياور
كه بنشانم در شوره‌زار سوخته‌ام
تا پريشاني سيماي زردش را
در تمام روز به پهنه‌هاي آبي آسمان بنمايد

اشيا تاريك مشتاق نورند
جسم‌ها در جرياني از رنگ‌ها تحليل مي‌روند،
در موسيقي‌ها
از اين رو پژمردن رخدادي از رخداده‌هاست

بياور گياهي كه سوقم دهد
به جايي كه شفافيت‌هاي زرگون، آشكار
و زندگي چون عطر متصاعد مي‌شود
آفتابگردان ديوانه‌ي نور را برايم بياور.

«اوجنيو مونتاله شاعر ايتاليايي»

۱۲/۱۵/۱۳۸۲

دوزخ
جهنم زندگان چيزي مربوط به آينده نيست؛ اگر جهنمي در كار باشد، همان است كه از هم اكنون اينجاست، و با در كنار هم بودن‌مان آن را شكل مي‌دهيم. براي آسودن از رنج آن دو طريق هست: راه اول براي بسياري آدم‌ها ساده است و عبارتست از قبول آن شرايط و جزيي از آن شدن، تا جايي كه ديگر وجودش حس نشود. راه دوم راهي پر خطر است و نيازمند توجه و آموزش مستمر، و در جستجو و بازشناسي آنچه و آن كس كه در ميان دوزخ، دوزخي نيست و سپس تداوم بخشيدن و فضا دادن به آن چيز يا آن شخص، خلاصه مي‌شود.

«شهرهاي نامريي نوشته ايتالو كالوينو نويسنده ايتاليايي»

۱۲/۰۸/۱۳۸۲

انتخاب
هرچند در هر زمان عوام‌فريبي پيش‌برنده مقاصد حكومتي است اما در نهايت اين توده مردم هستند كه در كمال بي‌علاقگي بر سرنوشت خود، تأ مين كننده فضاي لازم براي سلطه هستند. وقتي اشتباه در برآورد نيرهاي موثر در تحريك مردم در شركت يا عدم شركت در هر حضور اجتماعي با نوعي خوشبيني مضاعف همراه باشد، مي‌شود آنچه امروز شاهد آن هستيم. وقتي در روستاها و شهرهاي كوچك، ملاي ده يا ريش سفيد معتقد و محترم محل چنان ابتكار عمل را به دست مي‌گيرند و جمعيت انگشت به آنجا را وعده دنيا و آخرت مي‌دهند، چه جاي اتكا به آمارها و نظرسنجي‌هاي ريز و درشت. حوصله نمي‌خواهد تا بگردي و بداني مردمي كه از ترس عقوبت‌هاي قومي و برخوردهاي امنيتي مُهر بر تأييد آنچه نمي‌خواهند مي‌‌زنند و يا چنان در درماندگي خود، خود را و انتخاب خود را مي‌فروشند، تقصيري ندارند. به هر صورت حضور آگاهانه و هوشمندانه آن طور كه مي‌گويند تنها از فقر آگاهي اين مردم بر‌مي‌آيد كه هر وقت كه توانسته‌اند از ايمان و اعتقاد اين توده، ملعبه‌اي ساخته‌اند براي ريشخند بر من و تو.

هر سه مقابل پنجره نشستند خيره بر دريا
يكي از دريا گفت. ديگري گوش كرد
سومي نه گفت و نه گوش كرد. او در ميانه دريا بود، غوطه در آب.
«يانيس ريتسوس شاعر يوناني»

۱۱/۲۵/۱۳۸۲

دلهره ايمان
انسان سرگشته از آغاز تاريخ تا به امروز به دنبال پناهگاهي است تا دلهره‌هايش را تسكين دهد. او كه نمي‌خواهد و يا نمي‌تواند بر ضعف‌ها و ناتواني‌هايش سببي بيابد تا از رنج جانكاهش بكاهد، ساده‌ترين راه را برمي‌گزيند و مي‌پذيرد كه تقدير بر او فرمان براند. او اين تقدير را تقديس مي‌كند و ايمان مي‌آورد كه معتقد است بر فرمانروايي فرمانروا. ايمان جمعي افراد بسته به اشتراك در قواي ماورايي، تشكيل فرقه مي‌دهد كه خاستگاه ايدولوژي است. دنياي اعتقاد و ايمان، دنياي مطلق است. گزاره‌اي كه براي اهل فهم بر پايه ترديد است، براي اهل يقين و علوم خفيه مبناي الهي دارد و فارغ از چون و چرا. كمتر پرهيزگاري در اين روزگار مي‌يابيم كه به ايمان و اعتقاد خود پايبند راستين بوده باشد. دوستان هم شكسته‌نفسي مي‌فرمايند كه دم از ايمان مي‌زنند كه آنچه اشاره مي‌كنند حس تلطيف يافته آنان از ايمان و اعتقاد است. چرا كه صحبت از ايمان و اعتقاد، حديث چله‌نشيني مي‌خواهد و قصه شمعون نبي! به هرحال ايمان و اعتقاد براي انسان نقش حفاظتي دارند كه اگر حاجت روا دارند، هميشه جاي امني برايشان پيدا مي‌شود. به شخصه نسبت به طرفداران ايمان و ايمان‌داري رشك مي‌برم، چون هيچ فعلي از نظرشان بي‌حكمت صادر نمي‌شود. آسوده هستند و آسوده مي‌مانند.

ما به خواب سرد و ساكت سيمرغان، ره يافته‌ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا كرده‌ايم
در نگاه شرم‌آگين گلي گمنام
و بقا را در يك لحظه نامحدود
كه دو خورشيد به هم خيره شدند.
«فروغ فرخزاد»

۱۱/۱۷/۱۳۸۲

دانايي
هيچ آغازي بهتر براي زندگي انسان متصور نمي‌توان شد مگر همان گريستني كه آغاز دانايي بشر بر تلخي دانستگي خود است. رنج انسان همراه با تولد او بر دامانش مي‌نشيند و او مي‌يابد كه فرجام اين داستان آن نخواهد بود كه به او وعده داده‌اند. انسان فريفته به راز گندم، از بهشت خيال خود رانده مي‌شود و پاي بر تارك دنياي پليد مي‌نهد تا آزموني بر تاريخ بشر چون كتابي حماسي آغاز ‌شود. او سوگند مي‌خورد به آنچه كه درمي‌يابد، پايبند نباشد و از ياد نمي‌برد كه هيچ تلخي برتر از تلخي آگاهي نيست. او دانسته است كه بر هيچ قولي اعتنا نكند و بر كاغذهاي پيش‌گويي، دل نبندد.او تنها در اين تيره و تار دنيا به دانايي خويش آراسته است. افسون زده به سوز و حال خود مي‌نگرد و مي‌يابد كه ساده نيست كه گواهي دهد بر دانايي بشر. به پاي ايمان و اعتمادش به خدايان فرياد ترديد مي‌كشد تا بداند دانايي، تنها مسير زندگي اوست و اين را تا پاي جان پاس بدارد.

بياريد يكسر به كاخ بلند
بدان تا كه باشد بخوي پسند
چو آگاهي آمد به هر مهتري
به هر نامداري و سروري
«شاهنامه فردوسي»

۱۱/۱۰/۱۳۸۲

برندگان و بازندگان
برنده
مي‌داند به خاطر چه چيزي پيكار كند.
بازنده
آنجا كه نبايد، سازش مي‌كند،
و به خاطر چيزي كه ارزش ندارد، مبارزه مي‌كند.

برنده
مورد تحسين واقع شدن را
به دوست داشته‌شدن ترجيح مي‌دهد،
هر چند هر دو حالت را مد‌نظر دارد.
بازنده
دوست‌داشتني بودن را
به مورد تحسين واقع ترجيح مي‌دهد،
حتي اگر بهاي آن خفت و خواري باشد.

برنده
گوش مي‌دهد.
بازنده
فقط منتظر رسيدن نوبت خود،
براي حرف زدن است.

«سيدني هريس روزنامه‌نگار آمريكايي»

۱۱/۰۳/۱۳۸۲

از آسمان تا ريسمان
درخت معجزه خشكيده‌ست
و كيمياي زمان، آتش نبوت را
بدل به خون و طلا كرده‌ست
و رنگ خون و طلا، بوي كشتزاران را
ز ياد بدبده‌هاي ترانه‌خوان بُرده‌ست
و آفتاب، مسيحاي روشنايي نيست
و ابرها همه آبستن زمستانند
و جوي‌ها همه در سير بي‌تفاوتي خويش
به رودخانه بي‌آفتاب مي‌ريزند
و كوچه‌ها همه در رفتن مداومشان
به نااميدي بن‌بست‌ها يقين دارند.

«نادر نادرپور»

۱۰/۲۶/۱۳۸۲

مقبوليت
يكي از روش‌هاي مديريتي در بحث‌هاي كلاسيك، مديريت راضي‌كردن و قانع‌ساختن است. در اين ديدگاه اهميت نه بر پايه بهينه‌سازي رفتارهاي درون سازماني، بلكه ظاهراً توجه به خواسته‌هاي صاحبان قدرت در اولويت قرار دارد كه در نهايت در پيشبرد استرتژي بقا در مسند خلاصه مي‌شود. حدود دسترسي به اطلاعات در اين روش مديريتي تنگ و زير‌ميزي است. مشاوره‌اي صورت نمي‌گيرد. انتقاد و اعتراض پذيرفتني نيست و منتقد و معترض به اين سيستم ناگزير در جبهه‌اي تنها مي‌جنگد. شرايط عمومي به سهولت به مرزهاي بي‌اعتنايي و بي‌انگيزگي نزديك مي‌شود. در اين صورت، امور بر لايه‌اي بزك‌كرده از تبليغات انجام مي‌گيرد و روند ابتذال و انحطاط مديريتي در زير اين لايه هم‌چنان به كار خود ادامه مي‌دهد. تداوم حيات اين ديدگاه در دست افرادي است كه در درون خود مي‌پروراند. چشم و گوش‌هاي كه براي زنده ماندن از هيچ نيرنگي دست برنمي‌دارند.

دم مزن تا بشنوي از دم‌زنـان آنچ نامد در زبـان و در بيــان
دم مزن تا بشنوي زان آفتاب آنچ نامد در كتاب و در خطاب
«مولانا»

۹/۲۹/۱۳۸۲

نكته اساسي
ناشيانه با سوزني درشت و نخي ضخيم
دكمه‌هاي كتش را مي‌دوزد و در تنهايي حرف مي‌زند
نانت را خورده‌اي؟ خواب راحتي كرده‌اي؟
توانستي حرف بزني؟ دست دراز كني؟
يادت افتاد از پنجره نگاه كني
وقتي به در كوفتند لبخند زدي؟
اگرچه مرگ هست و مرگ حق است
اما حق تقدم هميشه با آزادي است.

«يانيس ريتسوس شاعر يوناني»

۹/۱۴/۱۳۸۲

… و زندگي
انسان در جريان زندگي خود از هيچ قاعده منظمي در چگونگي انجام رفتار و اعمال روزمره پيروي نمي‌كند. اين موضوع در نهاد خود چندان نكوهيده نيست. انسان حجمي هندسي نيست كه رابطه‌اي رياضي، زير و بالاي آن را به هم متصل كند. هيچ نكته سر بسته‌اي نيست كه راه رسيدن به آن از پيچ و خم‌هاي احساسي و عقلي نگذرد. گاهي اين توضيح كه اكنون با موجوداتي طرف هستيم كه اعمالي چند منظوره انجام مي‌دهند، اضافي مي‌آيد. از ديد هر ناظر هر حركت ساده، چند تأويل متفاوت را مي‌آفريند. پيچدگي در گفتار و رفتار هر انساني الزاماً نشان‌دهنده سطح دانش او نيست، بلكه اين شخصيت تربيت يافته اوست كه مي‌انديشد و رفتار مي‌كند.

موج از خاك مي‌هراسد
چون كودكي كه پيش از رسيدن
باز مي‌ماند
درختان ساكت ايستاده‌اند و
باد در آسمان معلق مانده
و قطره‌هاي ظريف اشك
در سكوتي سرد
غمگينانه فرو مي‌افتد.
«گابريلا ميسترال شاعر شيليايي»

۸/۱۷/۱۳۸۲

فرصت‌طلبي
نصيب و بهره ما از اين پيرامون پُر مجادله، اندكي زندگي است و مابقي نفس كشيدن. كوتاه زماني پيش از اين، براي فشردن دست دوستي هر از راه رسيده‌اي، دلي دريايي داشتيم. اكنون چشماني مردد و نظاره‌گر داريم كه عمق درون‌يابي‌اش به بندانگشتي هم قد نمي‌دهد. شگفت هم آنكه از پيش دانسته خود را، عالم به شناخت مي‌دانيم و لايق هزاران احسن ديگر. سر ستيز و ستيزه ندارم، اما باب دوستي‌ها را كه از هم بگشايي، تكه‌اي سرد از جنس توقع مي‌يابيم و انباني از الفاظ و كرشمه‌هاي فريبنده. فرصت‌طلبي و زياده‌خواهي رنگ و بوي انساني دوستي و همدلي را به چاكرتيسم آلوده نمودند. منافع كوتاه‌مدت و كم‌مايه، زندگي اجتماعي و اندرون اخلاقي اين دوره را مملو از آسيب‌هاي جبران ناپذيري كرده‌اند كه براي گشايش كار تا مدت‌ها، نه جاني مانده نه راهي.

آتشي روشن كردم، آسمان رهايم كرده بود
آتشي براي آن كه دوستش باشم
آتشي براي اين كه مرا وارد شب‌هاي زمستان كند
آتشي براي بهتر زيستن.
«پل الوار شاعر فرانسوي»

۸/۰۸/۱۳۸۲

سكوت
گوش بسپار فرزندم، سكوت.
اين سكوتي است سرگردان.
سكوتي كه دره‌ها را و پژواك‌ها را لغزان مي‌كند
سكوتي كه
سرها را به زير مي‌افكند.

«فدريكو گارسيا لوركا شاعر اسپانيايي»

۷/۳۰/۱۳۸۲

فرداي بي‌شكل
هرگاه كه در بازديدهاي دوره‌ايم از باغ‌هاي زيباي چاي در شمال ايران، با رنج‌هاي كشاورزان از نزديك آشنا مي‌شوم، نمي‌دانم چگونه غم‌هاي كوچكم را از شرم پنهان كنم. روستايي چهره آفتاب‌سوخته‌اي كه تنها زمين كم‌مساحتش بايد محصولي بدهد تا خانواده پُرجمعيتش را سامان دهد، انتظار معجزه دارد از امامزاده‌اي كه من متولي‌اش نيستم. نظام بهره‌برداري خرده‌مالكي و كشاورزي سنتي توان اقتصادي كشاورزي را به پايين‌ترين حد ممكن كشانده‌است. فساد اداري جوامع شهري و چالش‌هاي اجتماعي روند توسعه جامعه روستايي را كند مي‌كند و نقش آن در مركزيت و محوريت اقتصادي كشور كم‌رنگ مي‌شود. روستايي بي‌اعتماد و گسسته به شهر مهاجرت مي‌كند و شهر انباشته از دستان گرسنه و بيكار، شغل‌هاي كاذب مي‌آفريند. امنيت از اجتماع دور مي‌شود و فردايي بي‌شكل در كمين همين اندك سادگي امروز است.

باده ندارم كه به ساغر كنم
گريه كنم تا مژه‌اي تر كنم
«بيدل دهلوي»