۵/۳۰/۱۳۸۲

دلتنگي‌ها
همكاري دارم كه همواره در اين فكر است كه ديگران براي مخدوش كردن چهره و فعاليت‌هاي ناديدني‌اش! شبانه‌روز در تلاشند. او اين تفكر و يا توهم را سرپوشي كرده‌است براي چشم‌پوشي بر ضعف‌ها و ناتواني‌هايش. تمامي رفتارهاي مديريتي را ناسنجيده و نادرست مي‌داند و همه فعاليت‌هاي انجام‌شده را مطلقاً غيرعلمي و خالي از بهره‌گيري از رموز تحقيقاتي فرض مي‌كند. به همكاران غيرفني خود نگاهي متكبرانه دارد و در بيان و استدلال درستي خواسته‌هايش از ادبياتي پرخاشگر و برافروخته استفاده مي‌كند. قائل به مشاوره در امور مديريتي است اما اين مشورت را تنها در شور با خود مي‌بيند و عجيب آنكه او و بسياري همسان او استعداد تحسين‌برانگيزي در خرده‌گيري دارند. در مباحث، مسير را به سمت امور حاشيه‌اي و تنش‌زا مي‌كشاند و هميشه مدعي است كه بهترين ايده را دارد. اين را گفتم تا اشاره كنم به آنچه در اين مرز و بوم مانع از همدلي است، حتي در يك حوزه كوچك ولي تصميم‌گير در مقياس ملي. كم نيستند آدميان پرتوقعي كه تنها نيم‌سواد آكادميك خود را هبه الهي مي‌دانند و ساير علوم اجتماعي را فرا نگرفته، رداي پيامبري مي‌پوشند. انسان‌هاي كوتاه‌قامتي كه براي توقف دنيا، از خورشيد هم رو مي‌گيرند.

كو در ميان اين همه ديوار خشك و سرد
ديوار يك اميد
تا سايه‌هاي شادي فردا بگسترد؟
« احمد شاملو »

۵/۲۴/۱۳۸۲

دلتنگي‌ها
سرخوشي اين روزها، درون هيجان‌زده را اگر تخفيف ندهد، دست كم از ابهام چرايي زندگي مي‌كاهد.سوال‌هاي مكرري كه در خلوت‌مان به نشانه سرگشتگي و كاوش به آينه مي‌سپاريم، مانند ماه درخشاني كه از دل درياي تنهايي سر بر مي‌آورد تا تو را همنشين فردا باشد. اندوهي كه راه را بر چشم تر مي‌بندد و حسرتي كه دل را به ياد معصوميت گذشته مي‌اندازد تا بزرگي آشفته‌حالي امروز را هيچ بدانيم. هميشه راهي براي گريز هست.

من بي تو از خود نشاني نبينم
تنهاتر از هرچه تنها
همداستاني نبينم.
« مهدي اخوان‌ثالث »

۵/۱۶/۱۳۸۲

دلتنگي‌ها
دچار نقصان فرهنگي شده‌ايم. جايي كه بايد حضور داشته باشيم، نيستيم. اهل معامله‌ايم. حاضريم براي هر چيز ناقابلي به هر منش و رفتار دور از شأن انساني دست بزنيم. گوش‌هاي سنگين‌مان پر از پندهاي اخلاقي نيمه‌كاره است و هيچ به ياد نمي‌آوريم كه چه دشوار است شريف ماندن. تمام بدي‌هاي جهان را به نام ديگران آرزو مي‌كنيم. دل به دردهاي خيالي داده‌ايم و عبور سايه هر سياهي را اميد مي‌ناميم. شادي‌هاي كودكانه‌مان را از هم مخفي مي‌كنيم و جشن‌هاي‌مان را به بهانه‌هاي ابلهانه در دل تاريكي شب بر پا مي‌كنيم. نشانه‌هاي گمراه‌كننده را تفسير و تعبير عارفانه مي‌كنيم و در پس هر كلمه عاشقانه‌اي، سستي نشان مي‌دهيم و زانوهاي‌مان به لرزه در مي‌آيند كه مبادا روز ديگري نباشد. در سايه مانده‌ايم و آفتاب است كه مي‌رود از دست. دور افتاده‌ايم.

آي آمد صبح روشن از دور
بگشاده برنگ خون خود پر
سوداگرهاي شب گريزان
بر مركب تيرگي نشسته
دارند ز راه دور مي‌آيند.
« نيما يوشيج »

۵/۰۹/۱۳۸۲

احتياط
شايد هنوز هم بهتر باشد صدايت را كنترل كني
فردا، پس فردا، روزي
آن زمان كه ديگران زير بيرق‌ها فرياد مي‌زنند
تو نيز بايد فرياد بزني
اما يادت نرود كلاهت را تا روي ابروانت پايين بكشي
پايين بسيار پايين
اين جوري نمي‌فهمند كجا را نگاه مي‌‌كني
بماند كه مي‌داني آنهايي كه فرياد مي‌زنند
جايي را نگاه نمي‌كنند.
« يانيس ريتسوس شاعر يوناني »

۵/۰۳/۱۳۸۲

دلتنگي‌ها
آدم‌هاي مبهمي شده‌ايم اين روزها. رفتارهاي پيچيده، مناسبات اجتماعي عجيب و غريب، بي‌اعتمادي همگاني و آشفتگي ذهني تاريخي، همه در معرفي انسان‌هاي شريف و متمدن امروزي كاربردي نگران‌كننده پيدا كرده‌اند. هفته گذشته كه براي پاره‌اي از سوالات ريز و درشت به امنيه‌خانه مبارك دعوت‌-‌احضار شدم، نمي‌دانستم كه براي درك حس حاكم بودن دوستان بر اوضاع، چگونه بايد قيافه شيرفهم شدن به خود بگيرم. چاره‌اي نبود. مي‌بايستي تعارف و فروتني را به كنار مي‌گذاشتم. دستم آمد كه اصل قضيه ريشه در كجا دارد. به بيان ساده و قابل فهم توضيح دادم كه مسأله را مربوط به رقابت‌هاي ناسالم محيط كار كه به آن رنگ و بوي سياسي و عقيدتي داده‌اند و به اينجا كشانده‌اند، مي‌دانم و آن را به پاي حقارت فكري حضرات عريضه نويس مي‌گذارم. كوتاه نيآمدم. مي‌دانستم ضعف در اين مواقع آغازي مي‌شود براي دردسرهاي بعدي كه جيب‌هاي‌شان پر است از انگ‌ها و برچسب‌هاي كادو‌پيچ شده و مسخره كه درمي‌ماني كه بايد بخندي يا حرص بخوري. به‌هر حال ما گفتيم كه زديم، شما هم بگوييد زده!

امشب
باد و باران هر دو مي‌كوبند.
« سهراب سپهري »

۴/۲۴/۱۳۸۲

نويسنده اين وبلاگ به علت مشكلات مادي، معنوي، اجتماعي، فرهنگي، سياسي، فني! و ... تا اطلاع ثانوي از وبلاگ‌نويسي معذور است.
وكيل محترمه
ن

۴/۱۳/۱۳۸۲

نامه‌اي به دوست
روزهاي دانشجويي، روزهاي شيطنت بود و شاعري. چه آنهايي كه براي خميازه كشيدن دانشجو شده بودند و چه آنهايي كه عينك‌هاي كلفت مي‌زدند تا دنيا را دقيق‌تر ببينند. اين وسط گروهي هم بودند كه هم دنيا را داشتند و هم آخرت را. از دزديدن سوالات امتحاني تا واسطه شدن پيش استاد گرامي تا شايد حداقل نمره قبولي را پاي ورقه سفيد داده شده‌اي، مرقوم بفرمايند. سر و كله زدن با مفاهيم عاليه علم و نفهميدن‌ها و چرت زدن‌ها و بعد از آن دري وري‌هاي مبسوط پشت‌سر استاد شيرين بيان گفتن كه هيچ نمي‌دانست و كلافه مي‌كرد ما را. از استادي كه با لهجه معرف‌اش جملات سليس پارسي مي‌گفت و ما مثل عقب‌مانده‌هاي ذهني هاج و ‌واج مانده بوده‌ايم كه معناي اين جملات بدون فعل انتهايي، چيست و با حدس و گمان پي مي‌بريم حضرتش چه مي‌خواستند بگويند يا زماني كه سعي مي‌كرد جوك تعريف كند كه ديگر نورالنور بود كه بايد مي‌بودي و مي‌ديدي. همه چيز جدي بود و نبود. روزهاي تنهايي كه با كتاب و آدينه و فيلم پر مي‌شد و گاهي صداي ساكسيفون KENNY G عاشقت مي‌كرد و باران بود كه مي‌باريد و دوستاني كه اكنون تنها صداي‌شان برايم مانده.

و ما
با بوسه
درختان را
بهار كرديم.
« احمدرضا احمدي »

۳/۳۰/۱۳۸۲

ديلمان
دهستان مرتفعي كه پر از علف‌زار و چشمه‌سار و گندم‌زار در پاي کوه دُرفك آراميده است. از جنوب سياهكل بعد از پشت سر گذاشتن شاليزارهاي سبز و زيبا و باغ‌هاي چاي افسون‌كننده و عبور از آبشار لُونك به جنگل‌هاي سياهكل وارد مي‌شويم. خاطرات اين جنگل پر است از مردانگی و درخشش. گونه‌های گياهی متنوع و درختان بلند، اين جنگل اسرارآميز را زيباتر كرده‌اند. گاهي نوري سمج از لابه‌لای درختان سر مي‌كشد و راه پر پيچ‌وخم را براي توي مبهوت اين همه زيبايي، چشم‌نواز مي‌كند. جنگل سوزني‌برگان و بعد آن مراتع بسيار زيبا و كوهستان غرور آفرين ديلمان به پيشواز مي‌آيند. کمي سكوت كنيد، اين صداي تمام پرندگان جهان است كه از عاشقي برايت مي‌خوانند. گندم‌زارهايي که باد به رقص‌شان آورده است. چشمه‌اي که مي‌جوشد و سردي‌اش از خواب بيدارت مي‌كند. اينجا ديلمان است. خانه‌هاي قديمي‌مانده و مردماني پايدار و هميشه در حركت. اينجا تاريخ خفته است.

خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است؟
چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجت است؟
« حافظ »

۳/۱۷/۱۳۸۲

چه دانستم كه اين سودا مرا زين سان كند مجنون
دلم را دوزخي سازد دو چشمم را كند جيحون
چه دانستم كه سيلابي مرا ناگاه بربايد
چو كشتي‌ام دراندازد ميان قلزم پرخون
زند موجي بر آن كشتي تخته تخته بشكافد
كه هر تخته فرو ريزد ز گردش‌هاي گوناگون
نهنگي هم برآرد سر، خورد آن آب دريا
چنان درياي بي‌پايان شود بي‌آب چون هامون
شكافد نيز آن هامون نهنگ بحر فرسا را
كشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو اين تبديل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم‌ من دگر چون شد كه چون غرقست در بي‌چون
چه دانم‌هاي بسيارست ليكن من نمي‌دانم
كه خوردم از دهان‌بندي در آن دريا كفي افيون
« مولانا »

۳/۰۸/۱۳۸۲

دلتنگي‌ها
روزهايي كه در خاطرم آهنگي دلپذير را تكرار مي‌كرد و نمي‌دانستم در كجا و چه‌وقت بايد حضورش را دريابم، چنان كودكي كه در كنار دريا از هجوم موج سرخوشانه فرياد مي‌كشد، به آرامي آمدند. از كوچه‌باغي كه سكوت ديوارهاي سنگي‌اش در پناه درختان سپيدار هميشه بلندش دست نيافتني بود، آوازي شنيد. چشمي درخشيد. دستي شاخه‌اي را تكان داد و گريخت. سهم ما از اين دلشوره آغاز راهي بود كه بايد در آن گام نهاد تا به معجزه دلدادگي رسيد.

جهان آهنگي
بيش نيست
و ما همه زير و بم
آن هستيم.
« بيژن جلالي »

۳/۰۱/۱۳۸۲

دلتنگي‌ها
وقتي خشمگين مي‌شويم از آنچه در جهان پيرامون‌مان مي‌گذرد، از هميشه ممكن تنهاتر مي‌شويم. آنچه امروز آستانه درد مي‌ناميم فاصله انقطاع از حسي است كه لحظه بريدن را با صدايي بلند بيان خواهد كرد. هر فردي مستقل از وابستگي‌ها و پايبندي‌هاي متداول، حد آستانه دردي در حد و اندازه پرورش يافتگي روان انساني‌اش با خود به همراه دارد. فرياد فروخورده مردم سرزميني كه در وجودشان حس رهايي آزادانه رشد نمي‌يابد، به شكل عجيب و غريبي در هنگامه‌اي نامنتظر چنان هجوم مي‌آورد كه نه زمانش را مي‌دانيم و نه مجالش را. گاهي هم كه تلاش مي‌كنيم تا دوباره يك نكته كوچك جا مانده از درد مشترك را به ياد آوريم، در اين مي‌مانيم كه چه به روز حرف‌هاي ساده آمده است. در حقيقت نقش فرو رفته در ايده‌هاي زندگي‌مان به نوعي دوري جستن از بغضي است كه سكوت را به انديشدن وامي‌دارد.

گاه و بيگاه فرو مي‌شوي
در چاه خاموشي‌ات،
در ژرفاي خشم پر غرورت،
و چون بازمي‌گردي
نمي‌تواني حتي اندكي
از آنچه در آنجا يافته‌اي
با خود بياوري.
« پابلو نرودا شاعر شيليايي »

۲/۲۶/۱۳۸۲

ترانه‌ي همگاني
و من
اين‌جنين مي‌گويم
رستگار و ستوده‌اند آنان
كه توان رهنوردي‌شان است
هم از ميان اندوهناكي روزان
رو سوي سرچشمه
جايي كه همچو وجدان است و
همچون ايمان …
و آنان كه در بال مرغان
جان خود را احساس مي‌كنند
و با دلخواهش آبي‌ها
و اشتياق پاك دوردستاني دور
پرپر زدن مي‌دانند
و آنان كه
در فريادهاي دوردستان مرغان كوچنده
و همهمه‌هاي بال‌هاشان
اندُهگنانه‌ترين آوازهاي جهان را نيوشايند.
و آنان كه شور اعتراف مي‌دانند
و سنگيني اشك را درمي‌يابند
و هم سبكبالي‌هايش را
و آنان كه
از يكي علف به شگفت مي‌آيند
و از باران و آذرخش و تندر
و مي‌توانند در زمزمه‌هاي بادها
فريادهاي پيام‌آوران از دير مرده را
شنوا باشند
و آنان كه مي‌توانند بخوانند و واگردانند
خط پنهانگي‌هاي تابناك زني ناشناس و تنها را
و آنان كه
واگرداني نمي‌دانند و سرگشته مي‌شوند
و آنان كه
سپيده را
همچو شراب الهام
مي‌نوشند
و در غروب‌گاهان
همچو بذرافشانان بازآمده از بذرافشاني
مقدس مي‌شوند و زيبا.

« واهاگن داوتيان شاعر ارمني »

۲/۱۸/۱۳۸۲

دلتنگي‌ها
باورهاي مردم اغلب سرچشمه در ايجاد اطمينان و اعتماد دارد. گيرم كه به ذات و فلسفه اين حس مجهول ولي مخّدر آگاه نباشند. به گمانم باورهاي ديني جزيي كوچك از دنياي پرتلاطم ذهنيت امروزي‌مان را به خود مشغول كرده باشد. بگذريم از گرايش‌هاي عرفاني بدون ريشه كه نوجواني‌هاي معصوم ما را مسموم مي‌كند. ايمان سرود زيبايي است كه مجال ايدولوژيك در اين مسير رهسپار نيست. هر چند خود نگاه مهرباني به داشته‌هاي ديني ندارم اما اين فرصت را در هيچ انديشه‌اي محكوم نمي‌كنم. اما نكته تاريخي و تاريك باورهاي ديني در هر قبيله و دياري نشان از لزوم فردي انگاشتن اين ويژگي دارد. حتي اگر اين باورها نوعي همبستگي قومي را نيز ايجاب كند، از هم گسيختگي اين زنجيره به بهانه‌هاي تحجرگرايانه هميشه و همواره يادآور تلخي‌هاي تمدن‌سوز را در ذهن تاريخي ملت‌ها دفن كرده است. چه بسا باورهاي ملي سودمندي و سلامت اجتماعي بيشتري را در خود داشته باشد اما در محور زندگي اجتماعي هيچ عاملي نمي‌تواند جاري كننده تحميلي اخلاقي گردد. اين قضيه هميشه ضد خود را در خود مي‌پروراند. به خاطر بسپاريم كه اخلاق زمينه ساز اصالت بشري است به آن نگاهي دوباره بيندازيم.

من يقين دارم كه برگ،
كاين چنين خود را رها كرده است، در آغوش باد
فارغ است از ياد مرگ!
« فريدون مشيري »

۲/۱۱/۱۳۸۲

دلتنگي‌ها
از نگاه من و تو مي‌توان برخي امور را در اهميتي ويژه قرار داد و برخي ديگر را در حداقل وجاهت دسته‌بندي كرد. زماني كه مي‌دانيم در هويت اطرافيان با صحبت از دنياي آنان به سادگي و صميميت، شريك مي‌شويم و تو هم‌چنان در نظر نا‌آشنا مانده‌اي، بايد دانست در كجاي كار ايستاده‌ايم! به نظر مي‌رسد حضور در كنار ديگران تنها بخت مسلم و از آثار آشنايي نخواهد بود، بلكه رفع تكليفي است كه بايد به آن تن دهي تا شكلي مجزا از جسميت و آدميت را به رخ كشيده باشي. بسيار ديده‌ايم كه دوستان نكته‌سنج ولي خرده‌گير كه در دوستي‌شان جاي هيچ شبهه‌اي نيست، نقاط ضعف را بهتر از قابليت‌ها و جاذبه‌ها تشخيص مي‌دهند كه گاهي اين نگاه سخت‌گيرانه با شروعي ناچيز به اندوهي بزرگ ختم مي‌شود و تو مي‌ماني كه چه كرده‌ايم با اين رويا! پس از اين هم هرگاه خواسته‌ايم به دلداري و هوشياري عمل كنيم، پايه يك نگراني جديد را بر زمين سفت كرده‌ايم. اين روزها از عشق هم بايد رفع دليل كرد!

من خواهم خنديد
و خواهم گفت
زندگي دور از هر تاريخي
انباشته از من، تو، نور، درخت و ديگران است.
« احمدرضا احمدي »

۲/۰۵/۱۳۸۲

هنر گام زمان
امروز نه آغاز و نه انجام زمان است
اي بس غم و شادي كه در پس پرده نهان است
گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري
داني كه رسيدن هنر گام زمان است
تو رهرو ديرينه سر منزل عشقي
بنگر كه ز خون تو به هر گام نشان است
آبي كه برآسود زمينش بخورد زود
دريا شود آن رود كه پيوسته روان است
باشد كه يكي هم به نشاني بنشيند
بس تير كه در چله اين كهنه كمان است
از روي تو دل كندنم آموخت زمانه
اين ديده از آن‌روست كه خونابه‌فشان است
دردا و دريغا كه در اين بازي خونين
بازيچه ايام دل آدميان است
دل بر گذر قافله لاله و گل داشت
اين دشت كه پامال سواران خزان است
روزي كه بجنبد نفس باد بهاري
بيني كه گل و سبزه كران تا به كران است
اي كوه تو فرياد من امروز شنيدي
دردي‌ست درين سينه كه همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نكردند
يارب چه‌قدر فاصله دست و زبان است
خون مي‌چكد از ديده در اين كنج صبوري
اين صبر كه من مي‌كنم افشردن جان است
از راه مرو سايه كه آن گوهر مقصود
گنجي‌ست كه اندر قدم راهروان است.

« هوشنگ ابتهاج »

۱/۳۰/۱۳۸۲

30 فروردين
گاهي دلم براي کودکي هايم تنگ مي شود. شمع ها را خاموش مي کنم تا سال ديگر !

۱/۲۹/۱۳۸۲

دلتنگي‌ها
اگر ديگران را عادت داده باشيم كه آن‌گونه كه خود مي‌خواهند مرا و ترا دريابند و بپذيرند، ديگر تغيير يافتن و عبور كردن از چنين موقعيت تثبيت‌شده‌اي اغلب حساسيت برانگيز مي‌شود. به دست آوردن يك پايگاه اجتماعي درخور نزد ديگران يك دغدغه همگاني است. آنچه كه مهم به نظر مي‌رسد ميزان اثرگذاري افكار عمومي بر رفتارهاي شخصي‌مان مي‌باشد. اگر اين نكته كه محدوده تحركات فردي، نبايد از دايره ساخته‌شده توسط ديگران تجاوز نمايد، جزيي از خصلت‌هاي اجتماعي شود به نوعي خود را وابسته بايد و نبايدهاي از پيش تعيين‌شده كرده‌ايم. حال اگر قصد بر اين باشد كه از محيط سفارشي گامي دورتر برداريم، به علت تمايل عادت‌يافته به ماندگاري در وضعيت سابق، كمي دشوار خواهد بود كه تصورات جمعي را به نفع خود بازسازي نماييم. اگر پا پيش بگذاريم و از آن‌سوي مرزها بگذريم همواره دنيايي تازه و روشن در انتظار است، اما اگر پا سست كنيم، با اولين نگاه بازدازنده كه الزاماً نيز دوستانه نخواهد بود، جا خواهيم زد … به همين راحتي.

همه چيزي
از پيش
روشن است و حساب‌شده
و پرده
در لحظه معلوم
فروخواهد افتاد.
« احمد شاملو »

۱/۲۱/۱۳۸۲

دلتنگي‌ها
تفاهمي نگفته و نشنفته در ميان است. بي‌قراري نصيب دلي شده‌است كه هواي پريدن نداشت. از ذهن آشفته، حيراني بود كه هجوم مي‌آورد. پاره‌كاغذ‌هاي نوشته‌شده و سطرهاي خط‌خطي‌شده سوار بر باد مي‌رفتند تا پيغامي را برسانند. شگفتي‌اي كه ترجيح مي‌داد مكتوم بماند، سر باز كرد و فرياد كشيد. به حرف آمد و در آخر در سكوتي لذت‌بخش به تداوم انديشيد. جمله‌ها تلاش مي‌كنند بي‌معنا باشند اما نگاه‌ها دشواري وظيفه گويا بودن را با جان و دل پذيرفته‌اند. گريزي نيست. با تو مي‌مانيم اي آواز عاشقانه باريدن.

آن كه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت
درِ اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
« هوشنگ ابتهاج »

۱/۱۷/۱۳۸۲

لحظه ديدار
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه‌ام، مستم
باز مي‌لرزد،؟ دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي! نخراشي به غفلت گونه‌ام، تيغ!
هاي، نپريشي صفاي زلفكم را، دست!
و آبرويم را نريزي، دل!
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است.

« مهدي اخوان‌ثالث »

۱/۱۴/۱۳۸۲

دلتنگي‌ها
وقتي پي مي‌بري به سادگي بايد وفاداري و پايبندي خود به ديگران را با پاسخي سرد و ناگوار پذيرا باشي، چه جاي اعتماد مي‌ماند؟ فرو ريختن، شكستن و در آخر دليري كردن تنها يك تجربه روشن است كه تلخكامي‌ها را سبك‌تر مي‌كند. گاهي از خود مي‌پرسم چگونه مي‌توان در اين روزهاي سرآسيمگي و ترديد به ايمان رسيد؟ چگونه مي‌توان از تنهايي و نابودي روابط انساني حرف زد و به راحتي بر تمامي خاطرات مشترك خط انهدام كشيد؟ چه جاي استناد به كتيبه‌هايي است كه شب و روز از روي آنها براي خود و ديگران حديث مكرر عشق مي‌خوانيم و گريبان چاك مي‌دهيم؟ تا به كي از فرو رفتگي خود در توهم دانايي دم خواهيم زند در حالي كه يك لحظه حاضر نيستيم در موقعيت مقابل قرار بگيريم. چشم‌هايي كه ديگر نمي‌بينند با چشم‌هايي كه ديگر نمي‌خواهند ببينند تفاوت تنها در فاصله‌اي است كه ما با جهان خود ايجاد كرده‌ايم.

مرا به ايمان ايمان نيست
اگر اندوهگينت مي‌كند بگو اندوهگينم
حقيقت را بگو، نه لابه كن نه ستايش
تنها به تو ايمان دارم اي وفاداري به قرن و به انسان.
« ايليا ارنبورگ نويسنده روسي »