۵/۲۹/۱۳۸۸

مرغ باران می کشد فریاد دایم:
- عابر! ای عابر!
جامه ات خیس آمد از باران.
نیستت آهنگ خفتن
یا نشستن در بر باران؟ ...
"احمد شاملو"

۳/۲۱/۱۳۸۸

چرا این ایدئولوژی نمی‌تواند باعث تغییر شود؟
وقتی در دوران شبه اصلاحات فرصت طلایی تغییرات اساسی و بنیادی در حوزه‌های مختلف اجتماعی، اقتصادی و سیاسی از دست رفت و دولتی که نتوانست (که معتقدم بیشتر نخواست) با تکیه به قدرتی که مردم (نشان دموکراسی) در اختیارش نهاده بود، دست به اقدامی مؤثر؛ هر چند اندک و تدریجی؛ بزند، تصور می‌رفت که مردمی که آرای‌شان؛ که مظهر خواست‌ها و آرزوهای‌شان بود؛ سوخت، تن به ادامه این روند ندهند. مردم کم‌حوصله‌ای که حفاظت از دموکراسی را وظیفه دولت می‌دانند نه نهادهای مردمی و با تجربه ناکام مانده معتقد به ادامه مسیر نیستند، از سر یأس و یا دقیق‌تر بی‌خیالی مفرط، ناتوانی دولت را با ناپختگی سیاسی خود تکمیل می‌کنند. اما پس از یک دوره آزاردهنده و دردسرساز تصمیم به بازگشت دوباره به نقطه اول می‌گیرند. اشکال در کجاست؟ نگاه شخصی‌ام به این مسئله شاید از یک قضاوت کارشناسانه؛ که داعیه آن را ندارم؛ به دور باشد اما فرض بر این می‌گذارم که آرای مردم بار دیگر دولتی پُر امید را بر سر کار آورد. از این می‌گذرم که سابقه ناخرسند در یاد مانده‌ام از دوران کودکی و نوجوانی‌ام از این دولت امید چه بغض فروخفته‌ای را بیدار کرده است، اما نمی‌توانم فراموش کنم که تجربه اخیر مردم از بی‌فایده ماندن انتخاب‌شان، چه فضای مرده‌ای را گسترش داد. در خوشبیانانه‌ترین حالت، این چه تغییر؛ هرچند نامحسوسی؛ بود که تداوم نیافت و منجر به آنچه شد که نباید می‌شد؟ اصلاً تغییری محقق شده بود؟ به گمانم حتی به آنچه حق قانونی، طبیعی و مشروط مردم هم بود، ذره‌ای دست نیافتیم. نباید از بسط مجازی فضای آزاد آن دوران به گزینه موفقیت فکر کنیم. در بهترین و بازترین شرایط سیاسی، این ایدئولوژی برآوردکننده نیازها، خواست‌ها، آرمان‌‌ها و امیدهای واقعی مردم نیست. چرا که خواست مردم (آن که با رای خود باید در جستجوی پاسخ مطالبات خود نیز باشد) با بستر فکری، مشرب سیاسی و نگاه اجتماعی این دولت امید اگر متناقض ننامم باید بگویم ابداً هم‌راستا نیست و نخواهد بود. حقوق مردم، برتر از تمامی باورهای این دولت با استقبال رو به رو شده از جانب جامعه است.

۲/۰۶/۱۳۸۷

...
در این تاریکی‌آور شب
چه اندیشه ولیکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر برکرد، می‌پوشد از این طوفان رخ آیا صبح؟
« نیما یوشیج»

۱/۳۰/۱۳۸۷

۱/۲۲/۱۳۸۷

آتشکده یزد
همه چیز از آتشکده آغاز شد. سال را در حیاط آتشکده، در کنار سفره هفت سین دیگران، نو کردیم. ساده و صمیمی. هلهله مردمی که سال را با پایکوبی و دست افشانی خاص خود شروع کردند، دیدنی بود. آتش آتشکده هزار و پانصد سال روشن بود. با چوب درخت‌های زردآلو و بادام می‌سوخت. معماری عمارت آتشکده چهارگوش و در حین سادگی، زیبا و پاک بود. آیین خاصی برگزار نشد. به گمانم محدودیتی وجود داشت. محدودیتی که در روزهای بعد در بازدید از خانه‌ای زرتشتی به وضوح دیده شد. گرچه اقلیت‌های قومی، مذهبی و حتی سیاسی از این فضاها برای کسب مقبولیت استفاده می‌کنند. اما قضاوت زمانی رنگ حقیقت به خود خواهد گرفت که هر اقلیت محجوب با ایدولوژی نهفته در درون خود به اکثریتی دژخیم تبدیل نشود.

۱/۱۵/۱۳۸۷

برای مسافر روزهای بهار

هنوز در سفرم.
خیال می‌کنم
در آب‌های جهان قایقی است
و من – مسافر قایق- هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم
و پیش می‌رانم.
مرا سفر به کجا می‌برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش
و بی‌خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
و در کدام بهار
درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

«سهراب سپهری شاعر مسافر»

۱/۰۸/۱۳۸۷

سوءتفاهم
شاید گزنده‌ترین حالت در یک زندگی اجتماعی زماتی اتفاق افتد که در فضایی پُر از سوءتفاهم و سوءظن به سر برید. هیچ از دو وضعیت ممکن و احتمالی، توانایی بر هم زدن چارچوب این چنین قوام یافته را به تمامی ندارند. اول آن که تحمل این فضا در درازمدت، با توجه به نبود اراده‌ای برای زدودن آن، سهل است و راحت ولی رهگشا نیست و سایه سنگین آن بر سر هر فردی حتی بی‌اعتنا و منفعل، هم‌چنان باقی می‌ماند. دوم آن که میدان‌داری و حریف‌طلبی در این باب، راهی است دایره‌ای شکل و چرخه‌ای متصل که در چنبره سوال و جواب بی‌پایانِ تبرئه و تخطئه، درجا خواهد زد و به تکرار در پی اثبات خواهی بود آنچه را که بدیهی است. گاهی فراموش خواهی کرد که کیستی و چه حق و سهمی از زندگی از آن توست و به یاد نخواهی آورد که در این مسیر یک سویه، سر به دیوار کوفتن را انتخاب کنی و یا در تخیل خود رهایی را نقاشی نمایی. آن چنان که با تنگری این حباب خواهد ترکید و جای خود را به احساسی دوگانه می‌دهد که چاره‌ای روشن در آن نیست. در کنار از دست دادن ویژگی‌های انسانی، روابط اجتماعی چنان در چاردیوار بغض و کینه فرو رفته است که کمترین آسیب آن از دست دادن اعتماد به نفس و شکیبایی است.

۱۲/۲۹/۱۳۸۶

تحول
نقطه آغاز هر تغییری ممکن است از یک واژه مفرد، از جمله و کلامی تند و گزنده، از حادثه‌ای نامنتظر و تکان‌دهنده و یا هر پدیده و رفتار دیگری که آدمی به فکر فرو برد، شروع شود. البته اگر قوه تفکری مانده باشد! چه اغلب آدمیان از باب تلنگری از دامن غیب، چند صباحی به چله نشستن و گذر عمر دیدن و غور در درون و بساط سیر و سلوک فراهم کردن را از خود دریغ نمی‌کنند. اما تعجب آنجا است که این سفر از بیرون به درون با چشیدن دوباره لذت آسان‌گیری بر خود، سودای بازگشت را به جان می‌اندازد. شیوه‌های رفتاری و سخنان ریز و درشت متملقانانه، در گیجی و گنگی درک این موضوع می‌افزاید که آیا با موجوداتی متنوع و متکثر روبه‌رویی و یا قوه تشخیصت ناتوان از پی بردن به قاعده بازی است. به نظر می‌رسد تناقض‌ها و تغییر مسیرهای پی در پی، راهی است برای دوری از به چالش کشیده شدن. از این باب که پاسخگوی اعمال خود بودن، کمی سخت و فراتر از دایره منفعت‌جویی است. در این زمانه، تحول واژه‌ای دستمالی شده است. به همین صراحت می‌توان گفت که چرخش به هر زاویه‌ای که بخواهی و بازگشت به هر دلیلی که نخواهی توضیح‌اش دهی و یا حتی خود را قانع سازی، نه تحول، بلکه تلون است. سالکان و عارفان جدید، رایاکاران عصری هستند که در پی جلب توجه‌ای، ناز نگاهی و یا تحفه‌ای رنگین نه از سوی پروردگارشان بلکه از مخلوق خدای‌شان می‌باشند. آغاز به سادگی از چشم بستن و لحظه‌ای درنگ کردن و سر را به عقب بردن و مست در رویا فرو رفتن و با نفسی عمیق خود را از آنچه تا به اکنون در آن اسیر بوده‌ای، رها ساختن است. نه اسباب و مقدمه می‌خواهد و نه زمینه‌چینی و سفره‌اندازی. تصمیم و اراده‌ای استوار می‌خواهد که گاهی خسته از تکرار، که زندگی را و مفهوم‌اش را به یکباره تهی ساخته و رنج جانکاه روزمرگی را و از خود دور شدن را که به جانت انداخته، یکسره به دور انداخته و خود را به جریان متلاطمی که ساحل امن و سکون رسوب یافته را به امواج رهایی برساند، بسپاری. در این روزها که بوی بهار به تن طبیعت می‌نشیند، از خود بپرسیم که آیا زندگی همان است که اکنون غرق در آنیم؟

بیش از اینها، آه، آری
بیش از اینها می‌توان خاموش ماند.
« فروغ فرخزاد»

۸/۱۹/۱۳۸۶

ژاپن
سفرم به ژاپن مثل یک هایکوی زیبا، کوتاه بود و شگفت‌انگیز. شاید آنچه با آن مواجه بوده‌ام در این کشور شرقی تمامی حقیقت نباشد و مبنای قضاوت هم قرار نگیرد. اما هر آنچه بر دیدگانم می‌دوید، همه مهربانی بود و صبوری و لبخند. میزبانی این مردمان دقیق، همه لطف بود و معرفت. احترام موج می‌دواند و دوستی بود و قناعت. مردمی پُر تلاش و پُر نقش و نگار. آسودگی را در کنار تلاطم زندگی به راستی دیدم. افسوسم بر این است که چرا برای دیدن دوستی دیرین همان شباهنگام عزم نکردم و تنها به صدای متینش پس از بیست‌و‌شش سال قناعت کردم. به امید دیدار آفتاب تابان.

۴/۱۶/۱۳۸۶

هفت
هفت برایم نشانه‌ای از باستان است و شورانگیز. توهم خرافه ندارم اما پیشکش امیدوارانه‌ای از آینده در این روز هفتِ هفتِ هفت بردلم پنهان است. شادا که آرزوی‌مان در جایی نهفته باشد!

۳/۱۴/۱۳۸۶

فدایِ دامنِ آبیت بگردم ...

ای کاش که شانه‌ی سرت می‌بودم
چون جامه، همیشه در برت می‌بودم
ای کاش چو پیچکی به گِردِ گل‌سرخ
پیچیده به دور پیکرت می‌بودم.

او با نگهی کرد مرا رام و گریخت
بر بست به دور پای من دام و گریخت
او کفتر من بود، ... هزارن افسوس
یک دم ننشست بر لب بام و گریخت

شیرینی یک فسانه بودم، ای کاش!
در نزد تو جاودانه بودم، ای کاش!
گفتی که ترانه‌ات به قلبم ره کرد
ای کاش من آن ترانه بودم، ای کاش!

«طاهر غزال، شاعر زیباترین ترانه‌های مردم ایران»

۲/۱۴/۱۳۸۶

یا حق
برای اینکه ردی و خطی از تو بر هر جا و کجا بماتند دست به افاضات بلند و کوتاه برای مشتی رمال و دغل نزن. در برابر چشم دیگران غرق الفاظ من درآوردی نشو. گاهی تخم چشِ یارو را با تیرکمان مگسی هدف نگیری که دفعه بعد، بعد از اینکه کله‌ات گرم شد حیف‌ات بیاد حتی لیچار بار طرف کنی. باز داری می‌زنی جاده خاکی. غصه به دلمان می‌کنی. وادارم می‌کنی با کله برم تو شکمت. دست وردار. اون مرد هنرمند هم از بی‌اطلاعی‌اش است که با هر بی‌مرامی به طور غیر رسمی حرف رد و بدل می‌کند تا یکی از راه برسد و حکم صادر کند که آهای! آزادی بیان با صراحت لهجه، لجن مال شد! ای کاش به جای پیشنهاد مرور، از آن گنجینه پُر و پیمان عبور می‌کردی و می‌کردند. هنوز جا دارد که ما تبدیل بشود به ماها! جناب، خط و ربطت را جای دیگه خرج کن. مخلص.

۱/۳۱/۱۳۸۶

کینه
اینکه در زمانه‌ای ایستاده‌ایم که فرصت برای واکنش به هر کلام و واقعه‌ای اندک است و در بسیاری از مواردِ شاخص، الزاماً خردمندانه هم به نظر نمی‌آید، دریغ تازه‌ای نیست. گاهی چاره‌ای نیست که برای زدودن مضمونی فرسوده و نخ‌نما و به شدت تهی از معنا، قسمتی از گوشه دنج تنهایی‌ات را به تلاطم بی‌فایده‌ای وا ‌داری. بی‌فایده از آن نظر که نه مرا و ما را که سکوت دولت‌مان مدت‌هاست در زنجیر بند و بست زمانه و روزمرگی درآمده، آرام می‌بخشد و نه تو را و او را که سرگرمی دلخواهش را از کج‌فهمی مفهوم دوستی و در بی‌اعتنایی به احترامی متقابل جستجو می‌کند، پشیمان می‌سازد. نه عذر کردار ناپسند و نه ادب گفتار نسنجیده را گردن می‌نهد و نه از آن نظر گاه ظفرمندانه و برتری‌جویانه کودکانه که ردی از حُمق و بی‌خبری از خود به جا می‌گذارد، دل می‌کند. هر ارتباطی دو سوی دارد و هر سو حقوقی که در پناه گفتگویی سالم و با پرهیز از نگاهی بدخواهانه، حق جسارت به فردیت و حتی قومیت دیگران را از تو سلب می‌کند. راستی که آنچه همه می‌دانند، همه چیز نیست بلکه آنچه را که می‌خواهند بدانند، فقط می‌دانند.

راه جنگل اوهام گم ست
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتو خورشید حقیقت باید.
« هوشنگ ابتهاج شاعر معاصر »

۱۱/۱۴/۱۳۸۵

جنایت
هر جنایتی از آدمی ساخته است!
باور کنید!
داروی جاودانگی را کشف خواهد کرد!
می‌گویید نه؟
این خط،
این نشان ...

« حسین پناهی شاعر دژکوه »

۷/۰۸/۱۳۸۵

الا ای طوطی گویای اسرار
مبادا خالی‌ات شکٌر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاوید
که خوش نقشی نمودی از خط یار
سخن سربسته گفتی با حریفان
خدا را زین معما پرده بردار
بُت چینی عدوی دین و دل شد
خداوندا دل و دینم نگه‌دار
از آن افیون که ساقی در مِی افکند
حریفان را نه سر ماند و نه دستار
چه ره بود این که زد در پرده مطرب
که می‌رقصند در هم مست و هوشیار؟
به روی ما، زن از ساغر گلابی
که خواب آلوده‌ایم، ای بخت بیدار
بیا و حال اهل درد بشنو
به لفظ اندک و معنی بسیار
خِرد هر چند نقد کاینات است
چه سنجد پیش عشق کیمیاگر؟
سکندر را نمی‌بخشند آبی
به زور و زر میسر نیست این کار
به مستوران مگوی اسرار مستی
حدیث جان مپرس از نقش دیوار
به یُمن رایت منصور شاهی
عَلم شد حافظ اندر نظم اشعار.

«حافظ شیرازی»

۱۰/۰۵/۱۳۸۴

فنون وارد كردن شوك Shock Tactics
نویسنده: ساكي Saki

در يك بعدازظهر اواخر بهار، ” اِلا مك‌كارتي “ در كنسينگتون گاردنز روي يك صندلي سبزرنگ نشسته بود و با بي‌حالي به دورنماي كسل‌كننده پارك خيره شده بود. ناگهان در آن تابش گرم شمايل يك نفر در پيش زمينه اين تصوير ظاهر شد.
او با متانت صدا زد: ”سلام، برتي!“ وقتي شمايل به صندلي رنگ‌شده رسيد، نزديك‌ترين همسايه‌شان را ديد كه با بي‌تابي روي صندلي لم داده بود و با علاقه به او نگاه مي‌كرد؛ ”بعدازظهر بهاري مطبوعي است.“
گفته برتي با سردي توأم بود كه اٍلا احساس نگراني كرد. تا قبل از رسيدن برتي آن بعدازظهر تنها چيز بي‌نقص آن روز بود.
پاسخ برتي مناسب اما ساختگي بود كه به نظر مي‌رسيد سوالي دارد كه در ترديد پرسيدن است.
اٍلا به سوال نپرسيده جواب گفت: ”بيشتر به خاطرآن دستمال‌‌هاي زيبا متشكرم.“ و با كمي دلخوري ادامه داد: ”آنها دقيقاً چيزهايي بودند كه مي‌خواستم، تنها يك چيز وجود دارد كه اين رضايت را از بين مي‌برد.“
برتي با نگراني پرسيد: ”چه اتفاقي افتاده؟“ از اين مي ترسيد كه دستمالي كه انتخاب كرده بود مخصوص خانم‌ها نبوده باشد.
اٍلا گفت: دلم مي‌خواست همين كه آنها به دستم رسيد، نامه‌اي بنويسم و از تو تشكر كنم.“ كه ناگهان آسمان برتي ابري شد.
او با اعتراض جواب داد: ”تو كه مادر مرا مي‌شناسي، او همه نامه‌هاي مرا باز مي‌كند و اگر بفهمد كه من هديه‌اي به كسي داده‌ام تا دوهفته درباره آن صحبت خواهد كرد.“
اٍلا گفت: ”يقيناً در سن بيست سالگي ... “
برتي حرف او را قطع كرد: ”من در ماه سپتامبر بيست ساله خواهم شد.“
اٍلا پافشاري كرد: ”در سن نوزده سال و هشت ماه بايد اجازه داشته باشي كه مكاتبات شخصي داشته باشي.“
”قاعدتاً بايد اين‌طور باشد اما وسايل شخصي من شامل آن نمي‌شود. مادرم هر نامه‌اي كه به خانه‌مان مي‌آيد باز مي‌كند، حالا مي‌خواهد مال هركسي باشد. من و خواهرهايم بارها و بارها در اين باره داد و فرياد راه انداخته‌ايم اما او به كارش ادامه مي‌دهد.“
اٍلا شجاعانه گفت: ”اگر جاي تو بودم راهي براي توقف اين كار پيدا مي‌كردم.“ و برتي احساس كرد كه درخشندگي هديه‌اي كه مشتاقانه اهدا كرده بود، به خاطر محدوديتي كه در برابر تشكر كردن ديگران ايجاد شده بود، در حال از بين رفتن است.
” كلاويس “، دوست برتي وقتي كه آنها در استخر شنا در غروب آن روز همديگر را ديدند، از برتي پرسيد: ” موضوعي پيش آمده؟“
برتي جواب داد: ”چرا مي‌پرسي؟“
كلاويس گفت: ”چون نگاهت از افسردگي حزن‌انگيزي پوشيده است. شايد واقعيت چيز ديگري باشد. آيا از دستمال‌ها خوشش نيامد؟“
برتي وضعيت را شرح داد.
او اضافه كرد: ”تو مي‌داني كه آزار دهنده است، وفتي يك دختر بخواهد برايت نامه‌اي بنويسد ولي نتواند آنرا بفرستد، مگر از راه غيرمستقيم و مخفيانه.“
كلاويس گفت: ” هيچ‌كس نمي‌داند آن كس كه عبادت مي‌كند چگونه از آن لذت مي‌برد. الان بايد مقدار قابل‌توجه‌اي از نبوغم را بكار ببرم تا توجيه‌اي براي ننوشتن نامه به مردم بيابم.“
برتي با بي‌ميلي جواب داد: ”اين يك شوخي نيست. تو نمي‌تواني چيز خنده‌داري از اين موضوع كه مادرت همه نامه‌هايت را باز مي‌كند، پيدا كني.“
”براي من خنده‌دار اين است كه تو اجازه مي‌دهي او اين كار را انجام دهد.“
”من نمي‌توانم متوقف‌اش كنم. من در اين باره مشاجره كرده‌ام ... “
”تو روش مستقيمي براي اعتراض، آن طور كه من انتظار دارم بكار نمي‌بري. حالا اگر هر دفعه كه يكي از نامه‌هايت باز شد، تو به پشت روي ميز شام دراز بكشي و غذا بخوري، و يا تمام خانواده را نيمه شب براي شنيدن شعرهاي مذهبي ” بليك “ كه از بر كرده‌اي؛ بيدار كني، گوش‌هاي شنواي بيشتري براي اعتراض‌هاي آينده خواهي داشت. مردم توجه بيشتري به حرف‌هايت در زمان صرف غذا يا زمان استرحت از خود نشان مي‌دهند، حتي قلبشان هم خواهد شكست.“
برتي با دلخوري گفت: ”اوه، بي‌فايده است.“ و با شيرجه زدن درون استخر، آب را به سر‌تا‌پاي كلاويس پاشيد.
يك يا دو روز بعد از اين گفتگو در استخر شنا بود كه يك نامه براي ” برتي هيزنت “ درون صندوق نامه‌هاي خانه‌شان انداخته شد، و بلافاصله در دست‌هاي مادرش قرار گرفت. خانم هيزنت يكي از آن افراد تهي مغز بود كه مسايل ساير مردم برايشان جذابيت هميشگي دارد. هرچه خصوصي‌تر باشد، آنها مصمم‌تر هستند كه موضوع را باز كنند و هرچه جالب‌تر باشد، آنها بيشتر تحريك مي‌شوند. او در هر حال اين نامه خصوصي را باز خواهد كرد؛ در حقيقت نشانه خصوصي روي نامه، بوي خوش و نافذي را پخش مي‌كند كه تنها دليل براي شتاب او در باز كردن نامه است، بدون هيچ‌گونه فرصت سبك و سنگين كردن موضوع. نتيجه احساسي كه به او پاداش داده مي‌شود در پشت تمام اين انتظار قرار دارد.
نامه اين‌گونه شروع شده بود: ”برتي، ”كاريسيمو“، من نگرانم كه تو آيا شجاعت انجام آن را خواهي داشت، آن كار شجاعت زيادي مي‌خواهد. جواهرات را فراموش نكن. آنها جزييات كار هستند، اما من از جزييات لذت مي‌برم.
ارادتمند هميشگي.
” كلاتايد “
مادرت نبايد از وجود من باخبر شود. اگر سوال كرد، سوگند بخور كه چيزي درباره من نمي‌داني.“
سال‌ها خانم هيزنت با پشتكار مكاتبات برتي را براي يافتن ردي از احتمال ولخرجي و گرفتاري‌هاي دوره جواني، جستجو كرده‌ و سرانجام سوظن‌هايي كه با اشتياق كنجكاوي او را تحريك مي‌كردند، با اين دست‌آويز عالي توجيه مي‌شدند. كه يك نفر غريبه با نام كلاتايد به برتي نامه‌اي تحت عنوان مجرمانه ”هميشگي“ مي‌نويسد، به اندازه كافي هيجان‌انگيز است، حتي بدون آن اشاره مبهم به جواهرات. خانم هبزنت مي‌تواند داستان‌ها و نمايشنامه‌هايي را به ياد آورد كه جواهرات در آنها نقش مهيج و آمرانه‌اي ايفا مي‌كنند، و در اينجا، زير سقف خانه او كه وي همه‌چيز را پيش از آن كه اتفاق بيفتد، مي‌پايد، پسرش توطئه‌اي را پي‌ريزي مي‌كند كه جواهرات در آن صرفاً جزييات بامزه تلقي مي‌شوند. برتي تا يك ساعت ديگر به خانه نمي‌آمد، اما خواهرانش براي سبكبار كردن رسوايي سنگين درون ذهن مادر، در دسترس بودند.
او جيغ زد: ”برتي در دام يك زن عفريته افتاده است.“ و افزود: ”نامش كلاتايد است.“ مثل اين‌كه او فكر مي‌كرد دخترانش بهتر است همه‌چيز‌هاي ناگوار را يكباره بدانند. با دور نگهداشتن دخترها از حقايق اسف‌بار زندگي، نتايجي به دست مي‌آيد كه بيشتر مضر هستند تا مفيد.
تا زماني كه برتي برسد به خانه، مادرش هر حدس و گمان محتمل و غيرمحتملي را به عنوان راز مجرمانه پسرش مطرح كرد؛ اما خواهرانش عقيده خود را محدود كردند به اين كه برادرشان ضعيف‌تر از آن است كه آدم شروري باشد.
سوالي كه برتي قبل از وارد شدن به سرسرا با آن مواجه شد، اين بود: ”كلاتايد كيست؟“ انكار او در اين كه چيزي درباره چنين شخصي نمي‌داند با انفجار خنده‌هاي تلخ مادرش همراه مي‌شد.
خانم هيزنت فرياد زد: ”چه خوب درست را ياد گرفتي.“ اما وقتي فهميد كه برتي قصد ندارد روشني بيشتري به كشف او بدهد، طعنه او به خشمي بزرگ تبديل شد.
او غريد: ”حق نداري شام بخوري تا زماني كه همه‌چيز را اعتراف كني.“
پاسخ برتي عجله براي جمع‌آوري آذوقه از پستو براي اين مهماني ناگهاني و حبس كردن خودش در اتاقش بود. مادرش مكرراً با در بسته اتاق پسرش مواجه مي‌شد و فرياد مي‌زد و بر بازخواست‌هاي متوالي‌اش پافشاري مي‌كرد كه فكر مي‌كردي اگر سوالي بپرسي اغلب يك جواب كافي است تا نتيجه نهايي حاصل ‌شود. برتي هيچ كمكي به حل فرضيات نمي‌كرد. يك ساعت از اين گفتگوي بيهوده و يك‌طرفه گذشت كه يك نامه ديگر به نام برتي با مُهر خصوصي در صندوق نامه‌ها ظاهر شد. خانم هيزنت مثل گربه‌اي كه موشي را از دست داده و بار دوم به طور ناگهاني به چنگش آورده، به نامه حمله برد. اگر آرزو مي‌كرد كه افشاگري بيشتري به دست ‌آورد، مسلماً نأميد نمي‌شد.
نامه اين گونه آغاز شده بود: ”پس واقعاً كار را انجام داده‌اي. داگمر بيچاره. من آلان دلم برايش مي‌سوزد. خيلي خوب انجام دادي، تو پسر شروري هستي، پيشخدمت‌ها همه فكر مي‌كنند كه خودكشي بوده است. هيچ سروصدايي نخواهد شد. بهتراست به جواهرات دست نزني تا بازجويي‌ها تمام شود.
كلاتايد.“
تمام چيزهايي كه خانم هيزنت پيش از اين به روش داد و فرياد انجام داده‌ بود به آساني كنار گذاشته شده بود، به طوري كه او با سرعت از پله‌ها بالا رفت و محكم به در اتاق پسرش‌كوبيد.
”پسره تيره‌بخت، تو با داگمر چيكار كردي؟“
پسرش تند گفت: ”داگمر اينجاست؟ بايد آلان پيش جرالدين باشد.“
خانم هيزنت هق‌هق‌كنان گفت: ”چرا بايد اين‌طور بشود، من كه تمام سعي‌ام را مي‌كردم كه تو پيش از غروب در خانه باشي. فايده ندارد چيزي را از من پنهان كني؛ نامه كلاتايد همه‌چيز را روشن كرد.“
برتي پرسيد: ”آيا او گفته است كه كيست؟ من چيزهاي زيادي درباره او شنيده‌ام. مايلم چيزهاي ديگري درباره محل زندگي‌اش بدانم. جدا،ً شما اگر به اين كار ادامه بدهيد، من مي‌روم و يك دكتر مي‌آورم؛ من گاهي به اندازه كافي در مورد چيزهاي بي‌ارزش داد سخن داده‌ام، اما هرگز چيزهاي خيالي را وارد حرف‌هايم نكرده‌ام.“
خانم هيزنت جيغ زد: ”اين نامه‌ها خيالي هستند؟ درباره جواهرات و داگمر و تئوري خودكشي چه مي‌گويي؟“
هيچ راه‌حلي از درون اتاق خواب براي حل مشكلات به بيرون درز نكرد، اما آخرين پست غروب، نامه ديگري براي برتي آورد و مفاد آن براي خانم هيزنت اسراري را فاش كرد كه قبلاً توسط پسرش آغاز شده بود.
”برتي عزيز“ و ادامه داشت:”اميدوارم اين نامه‌هاي مسخره فكرت را پريشان نكرده باشد. من آنها را با نام جعلي كلاتايد فرستاده‌ام. يك روز به من گفتي كه پيشخدمت‌ها يا كساني در خانه شما در نامه‌هايت فضولي مي‌كنند، بنابراين من فكر كردم برايشان نامه‌اي بنويسم كه تا آن را باز مي‌كنند موضوع هيجان‌انگيزي براي خواندن داشته باشند. اين شوك براي آنها مفيد است.
ارادتمند،
كلاويس سن‌گريل.“
خانم هيزنت تا اندازه‌اي كلاويس را مي‌شناخت، و نسبت به او احساس خوبي نداشت. چندان دشوار نبود كه اين احساس از ميان سطرهاي اين حقه موفق، به او دست بدهد. به حالت سرزنش در اتاق برتي را كوبيد.
”يك نامه از طرف آقاي سن‌گريل. تمامش يك حقه احمقانه بود. بقيه نامه‌ها را هم او نوشته بود. چرا؟ كجا داري مي‌روي؟“
برتي در را باز كرد؛ كلاه و پالتو در دست داشت.
”مي‌خواهم بروم و دكتر را بياورم و شما را ببيند كه آيا موضوع ديگري در ميان نيست. البته تمام آنها حقه بود، اما هيچ فرد سالمي نمي‌تواند تمام آن مزخرفات در مورد قاتل و خودكشي و جواهرات را باور كند. شما به اندازه كافي در يك و دو ساعت گذشته سر و صدا در اين خانه ايجاد كرده‌ايد.“
خانم هيزنت ناليد: ”چرا من آن نامه‌ها را باور كردم؟“
برتي گفت: ”من بايد بدانم چرا آنها را باور كرديد، اگر شما براي به دست آوردن هيجان، مكاتبات شخصي ديگران را انتخاب كرده‌ايد، اين اشتباه شما است. به‌هرحال، من مي‌روم دكتر را بياورم.“
اين بهترين فرصت براي برتي بود و او آن را مي‌دانست. مادرش از اين حقيقت آگاه بود كه اگر اين داستان درز كند او به نظر همه مسخره مي‌آمد. او مايل بود حق‌السكوت بپردازد.
او قسم خورد: ”من ديگر هرگز نامه‌هاي تو را باز نخواهم كرد.“
و كلاويس ديگر لازم نبود بنده جانسپار برتي هيزنت باقي بماند.